حكيم زجاجى
74
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
عرابى جوانى چو شير يله * بيامد كه بدنام او حنظله 750 بغريد آن بدنشان همچو رعد * بزد تيغ بر فرق فرزانه « 1 » سعد بيفتاد آن نازديده ز پاى * سرافراز مختار با عقل و راى بدان بدنشان خستهدل حمله كرد * به زخمى برآورد از آن مرد گرد ز پيش در آن قوم را دور كرد * برآمد خروشان [ چو مردان مرد ] گرفت آن سركشته اندر كنار * مرا همدم و يار پرهيزگار 755 تو رفتى و من درپىات همچو باد * بيايم هماكنون چو تير از گشاد دگربار آمد سوى جنگ جاى * بيفكند بىمر سران را ز [ پاى ] برادر بد او را ز مادر دو مرد * چو شيران ستادند اندر نبرد يكى طرفه ، طراف ديگر به نام * به نزديك مختار چو زال و سام ستادند و كردند چون پيل جنگ * يكى چون هزبر و يكى چون پلنگ 760 چنان تا بكشتندشان [ پيش مير ] * به رزم اندرون مير اى گردگير بكشتند ياران او را تمام * نماند از دليران بجز يك به نام كه چون او دليرى [ به گيتى ] نبود * در آن روز بسيار مردى نمود شنيدم كه بدنام آن بن عمير * همىرفت بر خيل پور زبير همىكشت و مىآمد آن سرفراز * به نزديك مختار فرخنده باز 765 به مختار گفت اى خداوند من * بريد از تو ايام پيوند من ز من اى سرافراز بدرود باش * به فردوس اعلى روانرود باش بريدند ما را ز ديدار تو * ندانم كه تا چون بود كار تو . . . ديدن روز ديدار ماست * به هنگام مردن ظفر « 2 » يار ماست چو بشنيد مختار گفتار مرد * ورا آفرينهاى بسيار كرد 770 ز گفتار آن سرور كامياب * بباريد از ديده درّ خوشاب به دو گفت يزدان تو را يار باد * به فردوس اعلى درت كار باد من و تو كنون پيش يزدان شويم * در آن بوستان شاد و خندان شويم دگربار عمير اندرآمد به جنگ * تو گفتى كه بد زخم خورده پلنگ
--> ( 1 ) فرزند ( 2 ) هنر