حكيم زجاجى
75
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز دشمن همىكشت ، يا زخم خورد * چنين كن اگر كرد خواهى نبرد برآنم كه هفتاد كس را بكشت * جراحت همىبود و ننمود پشت 775 ز خونش ز « 1 » اندازه بيرون برفت * ز اندام او جوىها خون برفت گرفتند صد مرد گرد اندرش « 2 » * زدند از سر خشم و كين خنجرش چنين تا ز پايش بينداختند * چو زآن نامور بازپرداختند چو مختار او را چنان كشته ديد * به خون در ، ز سر تا به پا ناپديد دلاور زره را ز تن دور كرد * چراغ دل خصم بىنور كرد 780 برهنه به رزم اندرآمد چو شير * همىكشت از بدسگالان دلير بيفكند صد مرد جنگى به جاى * بسى زد به رزم اندرون دست و پاى به حرب اندرش خرد بشكست تيغ * بسى خورد بىتيغ درد و دريغ درآمد يكى تا زند بر سرش * بيازيد و بستد ز كف خنجرش بزد باز بر مرد و كردش نگون * بيفتاد ملعون به خاك اندرون 785 پياده برفتند مردى هزار * گرفتند بر گرد آن نامدار به صد جاى مجروح شد بىهمال * فرو ماند ديگر نماندش مجال به گردى بر آن دشمنان تاختن * چنين بايد اى جان جدل ساختن برفتند ده تن چو پيلان مست * گرفته همه تيغ هندى به دست به يكبار بر نامبرده زدند * ز تن جان شيرين او بستدند 790 عرابى يكى مرد نامش تميم * به در . . . اندرآمد به بيم سر نامور كرد از تن جدا * روانش روان شد به نزد خدا سوارى همىتاخت اسبى چو تير * بدان تا برد مژده نزديك مير تميم بداختر در آن پيش بود * بر او « 3 » راند اسب آن دلاور چو دود سر و گردن مرد بشكست خرد * ز مختار در . . . جان نبرد 795 بفرمود مصعب از آن خشم و كين * بريدن دو دست امير گزين بكندند مختار يل را ستان ( ؟ ) * بريده دو دستش بدان آستان به زارى و خوارى فرو دوختند * چراغ بدىها برافروختند
--> ( 1 ) در ( 2 ) كرد اندرس ( 3 ) برو او