حكيم زجاجى
67
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه من كردم اينجا علم را بهپاى * تو با لشكر خود به حرب اندرآى سرافراز مهلب چو باد و چو گرد * به مختار بر ناگهان حمله كرد 575 ورا از سر بصريان بازداشت * علم تا به چرخ كيان برفراشت سرافراز مختار كان كار ديد * اميرى و آن خيل بسيار ديد پياده شد از اسب چون شير نر * پياده بمانند شيران . . . ز ره دامن خويش زد بر كمر * به دست اندرون تيغ ، آسيمهسر از آن پارسى لشكر نامدار * بكشت اندرآن نيمهشب يكهزار 580 همىگفت مهلب كه اين مرد نيست * به گيتى كس او را هماورد نيست نهنگ است يا زخمخورده پلنگ * پياده بدينگونه آيد به جنگ بفرمود مهلب كه در داروگير * روان گشت بر كوفيان زخم تير بسى مردم از كوفيان كشته شد * در آن تيرهشب خلق سرگشته شد هر آن كس ز انصار مختار بود * به بند بلاها گرفتار بود 585 ستادند بر پيش مهتر به جنگ * بدادند جان از ره نام و ننگ چنا [ ن ] تا به يك جاى كشته شدند * به خاك و به خون در سرشته شدند ز انصار مختار يك تن نماند * كه مهلب در آن خاك خونش نراند چو پاسى از آن تير [ ه ] شب درگذشت * دو لشكر ز خون ريختن بازگشت دوم روز يك تن نشد سوى جنگ * دو لشكر بكردند بر جا درنگ 590 سرافراز مختار با غصه جفت * به فرزند سعد سرافراز گفت كه بر حيله كردند بنيان جنگ * دليران دانا و مردان جنگ به افسون توان شير نر مور كرد * همان چشم بدخواه را كور كرد بلاى همه لشكر از مهلب است * مرا جان ز اندوه او بر لب است يكى حيله سازيم كان بدنشان * شود سرنگون پيش گردنكشان 595 تو برعكس اى مير بربند بار * بزن طبل با خيل خود شو سوار روان شو به راه مداين چو باد * [ مكن ] از پى من پراكنده ياد چو جاسوس بيند كه تو در ميان * به كينه برفتى چو شير ژيان شود پيش مصعب بگويد به راز * فرستد پى تو يكى سرفراز