حكيم زجاجى

68

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

600 نباشد بجز مهلب خيره‌روى * كه آيد به دنبال تو جنگجوى چو او رفته باشد من آيم سوار * به دنبال آن لشكر نابكار تو برگرد مانند شير ژيان * بگيريم اين خيل را [ در ] ميان نماند يكى زنده [ بر ] روى راه * شود كشته مهلب ميان سپاه چو او كشته گردد ز مصعب چه باك * بر من چه مصعب ، چه يك مشت خاك 605 چنان كرد فرزانه كان مير گفت * سخن از سر راى و تدبير گفت برون رفت مرد دلاور به خشم * يكى از سر خشم بگشاد چشم بزد طبل برعكس و آمد به راه * روان شد به شهر مداين سپاه همان دم خبر پيش مصعب رسيد * فرستادن خيل چاره نديد به مهلب چنين گفت كاين كار نيست * چه ترسى كه علم و خرد يار نيست 610 جواب اين‌چنين داد مرد دلير * نبايد دمى بيشه خالى ز شير مبادا كه اين مكر دشمن بود * به سور اندرون شكل شيون بود مرا سوى اين كار مفرست تيز * مبادا كه پيدا شود رستخيز ز تيغ خزيمه كه بد نامدار * بفرمود او را كه باشد سوار به دنبال لشكر روان شد سپاه * نهادند سر جمله « 1 » گردان به راه 615 خبر شد به مختار از رفتنش * روان كرد چون پيل نر در دمش سپه‌دار فرزند سعد از فراز * چو ديد آن سپه تيز گرديد باز وز اين روى مختار چون پيل مست * رسيد اندر آن خيل تيغى به دست گرفتند آن قوم را در ميان * ز هر دو طرف همچو شير ژيان سپه بود از دشمنان شش هزار * نماندند زنده از آن يك هزار 620 ز تيغ خزيمه گرفتار شد * يكى ز آن سران نزد مختار شد بگفتش « 2 » كه شد مير لشكر اسير * چه فرمان دهد پير روشن‌ضمير بفرمود كاز وى بريدند سر * به زارى ببستند بر نيزه بر مظفر دو مردانه گشتند باز * سوى لشكر خويشتن سرفراز چو آمد به نزديك مصعب خبر * دلش گشت مجروح و زير و زبر

--> ( 1 ) جمع ( 2 ) بكشتن