حكيم زجاجى

655

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا جعفر از مهر دربرگرفت * وز آن‌جا بشد دست بر سر گرفت به دل گفت كايتاخ شد دشمنم * مبادا كه پرخون كند دامنم هراسى ورا در دل آمد پديد * به انديشه گرد جهان مىدويد 230 دو شب در يكى جا نكردى قرار * سراسيمه گشتى چو باد بهار ز غم خانهء دل به تاراج كرد * چو انديشه در كار ايناج كرد به دل دشمن جان او شد امير * برون آمد آخر چو موى از خمير به دل گفت من حاجبى را نگاه * چرا دارم اندر صف پيشگاه كه بيرون كند چون منى را ز كار * روان ديگرى را كند اختيار 235 مرا از سر كار بيرون برد * سر ديگرى را به گردون برد وصيف سرافراز را پيش خواند * به نزدش به رغم بدانديش خواند به دو گفت ز ايتاخ دارم هراس * كشيدم جفاهاى او بىقياس نيم ايمن از مكر آن گرگ پير * كه گاهى كمان مىشود ، گاه تير تو شو بعد از اين حاجب الباب من * نظر دار بر ملك و اسباب من 240 وصيف اين‌چنين گفت كاى شهريار * نباشم تو را اندراين كار يار نيارم من اى شاه آزردنش * بترسم ز جوروجفا كردنش طريقى دگر زاين ميان پيش گير * بينداز دورش از اينجا چو تير گر او دور گردد از اين بوم‌وبر * توان خورد از بار اين كار بر چنين گفت جعفر كه با او بگوى * كه تا سوى [ مكه ] شود كامجوى 245 شود مير بر حاجيان شيرمرد * از اين‌جا شود دور چون باد و گرد چو او رفته باشد اميرى توراست * شود كارهاى كژش از تو راست وصيف اين سخن را به جان كرد گوش * به نزديك ايتاخ شد سخت‌كوش در شعبده پيش او باز كرد * فسون خواند و افسانه آغاز كرد به دو گفت كاى مير والاتبار * چرا باغ شاهى نيارى به‌بار 250 نشستى به سامره در چندسال * چرا برنيارى چو طاو [ و ] س بال ز قنوج تا قيروان آن توست * به مصر و يمن امر و فرمان توست به هر بوم‌وبر مير حاجى توراست * چنين مرتبت اى گزيده كه راست ببايد به حج شد چو موسم رسيد * به گردون گردان علم بركشيد