حكيم زجاجى
656
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
255 به هرجا كه بودى تو دارى جهان * چرا مىكنى خويشتن را نهان به كار اندرون مرد را گرم كرد * به گفتار سنگين دلش نرم كرد بمان تا شوم سوى مكه چو باد * كنم روز و شب آفرين تو ياد چو بر حاج دادى مرا مهترى * ميان بستهام بر در كهترى تو باش اندراين كار دستور من * بفرماى بنوشت منشور من 260 بيامد به نزديك جعفر ايناج « 1 » * به سر برنهاده ز اقبال تاج به جعفر چنين گفت كاى بىقرين * ازآنپس كه كردش بسى آفرين ز پستى مرا بر فلك برفراز * چو از تو شدم در جهان سرفراز بدان نامور مير منشور داد * چراغ درون ورا نور داد ز اول مثالى به بغداد بود * بدان برزن و بوم آزاد بود 265 كه ايتاخ چون اندرآمد ز راه * ورا برنشاند حالى به گاه چو آيد سوى جمعه آن سرفراز * خطيب دلاور شود بر فراز پس از نام من نام سرور برد * ز فرمان من هيچكس نگذرد ز بغداد چون سوى كوفه رود * به دو هركه فرمان برد بگرود بدانجاى در خطبه نامش برند * به نامش دل نازنين پرورند 270 به شهر مدينه چو آيد به ناز * شوندش همه مهتران پيشباز روان گشته آن مير باكا [ م ] ونام * به زرين كمر داشت پانصد غلام روان كرد چون باد بر كوه و دشت * چو از خطبهء كوفه اندر گذشت به نزديك جعفر شه كامكار * وصيف سرافراز شد ميربار به بغداد اسحاق بادينوداد * اميرى همىكرد و مىبود شاد 275 به دو جعفر اندر نهان نامه كرد * ز خون جگر افسر خامه كرد در آن نامه جعفر چنين كرد ياد * كه اى مرد بادانش و دينوداد چو ايتاخ برگردد از حج به راه * تو بركش ز بغداد بىمر سپاه برو آن سرافراز را پيشباز * ببر پيش او بىكران برگوساز به افسون و حيلت ورا بند كن * بهبندش دل خويش خرسند كن
--> ( 1 ) اينانج از زمان مقتفى به حكومت و دربار خليفه مىپيوندد . همان ، اما در دوران مقتفى از اينانج حكمران رى هم سخن به ميان آمده است .