حكيم زجاجى
651
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به چشم عزيزان شدم خوار سخت * ز من روى بنهفت اقبال و بخت بر شاه شو بنده را عذرخواه * مگر گردد از بنده خشنود شاه چو واثق كند يك نظر سوى من * شود همچو خورشيد و مه روى من به دو گفت قاضى كه فرمان كنم * چو دردت فزون گشت درمان كنم بگفت اين و آمد بر شهريار * سخن گفت چون لؤلؤ شاهوار 130 گناه برادر ز واثق بخواست * چو زر كار آن مهربان كرد راست شفاعت بپذرفت اندر نهفت * و ليكن به قاضى فرزانه گفت كه آوردن او نباشد صواب * بمان مدتى در درنگ و شتاب برآمد بر اين مدتى روزگار * يكى روز واثق شه كامكار همىگفت با او حديث پدر * سخن گفت بىمر ازاو دربهدر 135 همىگفت هردم در آن انجمن * كه خشنود بادا روانش ز من چنين گفت قاضى كه اى سرفراز * روان پدر اين زمان بر فراز رخم را بپيوند و سستى مكن * از اين پيش ناتندرستى مكن بخوان جعفرت را بر خويشتن * فروزنده كن اختر خويشتن ابو الفضل را از غم آزاد كن * روان پدر در زمان شاد كن 140 به گفتار قاضى ورا خواند پيش * نوازيد بازش ز اندازه بيش ورا سيم و زر اسب و تشريف داد * ز فرزانه خشنود شد پاكزاد به وقتى كه فرزانه واثق بمرد * ز جعفر همين نامور نام برد به گفتار قاضى سران سپاه * ورا برنشاندند حالى به گاه نبد راضى از كار قاضى وزير * نمىخواست او را كه گردد امير 145 چو جعفر نشست از بر تخت داد * دلش بود چركين ز پور زياد شهنشه از او در درون كينه داشت * به جان اندرآن كينه [ ديرينه ] داشت سرافراز يك ماه دستور بود * دل جعفر از كار او دور بود چو ماهى برآمد بفرمود مير * به ايتاخ آن ترك دانشپذير كه دستور ما را ببر بازدار * سوى خان خود و اين سخن راز دار 150 برفت و چنان كرد كان مير گفت * ورا بند كردند اندر نهفت دويم روز تخم بدى كاشتند * همه مال او پاك برداشتند