حكيم زجاجى

650

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو شد پيش دستور بىدين‌وداد * به زير اندرش زود كرسى نهاد بفرمود حجام را مرد پير * كه استره بردار و مويش بگير چنان كرد حجام كان پير گفت * سخن با سرافراز چون تير گفت تراشيد موى سر سرفراز * چو شد جمع زد بر رخ شاه باز 105 برون شد خجل جعفر و دل‌فگار * بدان كار از هركسى شرمسار دويم روز جعفر به ديوان شاه * درآمد جگرخسته حيران ز راه بر عارض لشكر آمد به درد * به دو گفت كاى مهتر زادمرد ندارم جوى سيم خرجى كنون * از آنم جگرخسته ، دل پر ز خون تهىدستى و درد دل بر سرى * نشانى است بر روز شوم‌اخترى 110 نگه كن به فرمان ادرار من * به زر كن چو زر در زمان كار من مرا نان يك‌روزه در خانه نيست * چو من مرغ را ره به يك دانه نيست نكوهيده عمران بيازيد دست * ستد خط او را بيفكند پست بينداخت فرمان ميان سراى * خجل گشت جعفر از آن تيره‌راى از آنجا كه بد نامور برنخاست * زمان تا زمان جعفر از غم بكاست 115 چو برخاست زآن جايگه با وزير * همه كار او كرد حالى چو تير درم داد فرزانه را سى هزار * به دو گفت كاى مرد والاتبار ببر سيم و عذر دلاور بخواه * بگويش كه اى مير بارسم‌وراه تو اين را پى بندگان خرج كن * به دل در حديث مرا درج كن كه نيكو كند كار تو كردگار * شود كارهاى تو همچون نگار 120 يكى روز جعفر كه مسعود شد * به نزديك فرزند داو [ و ] د شد چو فرزند داو [ و ] د رويش بديد * از آنجا كه بد پيش جعفر دويد ببوسيد پاى و دو دستش به مهر * به ديدار او تازه بگشاد چهر ورا بر سر دست مسند نشاند « 1 » * بر آن نامور گوهر احمد فشاند بياورد شربت بدان مير داد * ورا دم‌به‌دم آفرين كرد ياد 125 چنين گفت جعفر به قاضى كه من * فرومايه گشتم به هر انجمن

--> ( 1 ) ورا سر بر سر دست مسند نشاند