حكيم زجاجى

649

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از آن خواب كان نامور ديده بود * ز جعفر دل شاه گرديده بود ز زندان چو بيرون شد آن نامدار * دل‌آزرده از گردش روزگار ز واثق كه شاهى جفاپيشه بود * سرافراز جعفر در انديشه بود درونش چو از خواب‌وخور دور شد * يكى روز نزديك دستور شد « 1 » در آن روز دستور مشغول بود * دلش چون سر زلف مفتول بود 80 نكرد التفاتى به جعفر وزير * بگفتش كه بنشين در آن داروگير چو خالى شد آن‌دم ز مردم سراى * به جعفر پسر گفت بنشين ز پاى ز اول ترش كرد فرزانه روى * چه كارى است گفتا به جعفر ، بگوى چنين گفت جعفر كه اى دين‌پناه * ز واثق برو عذر چاكر بخواه اگر شاه خشنود گردد ز من * تو را بنده باشم به هر انجمن 85 ورا گفت دستور باآفرين * كه تو از جهان پارسايى گزين اگر زاين سپس پارسايى كنى * ز ناكردنىها جدايى كنى ز تو شاه خشنود گردد يقين * بساط جفا درنوردد يقين ز گفتار او جعفر زادمرد * بناليد و ديده پر از آب كرد برون رفت نوميد از آن جايگاه * يكى رقعه بنوشت دستور شاه 90 به واثق كه جعفر بيامد برم * بسى داد بيهوده درد سرم به من گفت شاه جهان را بگوى * كه افزون كند بنده را آبروى چو حيزان فرو هشته موى از جبين * كشان دامن و آستين بر زمين به دستور بنوشت جعفر جواب * كه حجام حاضر كن و تشت آب بخوان زود نامرد را پيش خويش * ببر زلف و بتراش مويش ز پيش 95 بزن باز بر روى او موى را * بران از بر خود جفاجوى را چو مويش تراشيده باشى ز سر * يكى تيز مقراض خواه از هنر به تن بر ورا جامه كوتاه كن * بدين‌گونه نزد منش راه كن فرستاد دستور او را بخواند * چو جعفر برش رفت حيران بماند گمان برد كز شاه دستور و مير * همه كار او كرد يكسر چو تير 100

--> ( 1 ) بود