حكيم زجاجى

643

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز گوينده‌اى داستانى شگفت * شنيدم كه مىگفت اندر نهفت كه سلطان ملكشاه فرخنده‌بخت * به تابوت پيوست از تاج‌وتخت به بغداد مرد آن فروزنده شاه * ببردند او را از آن جايگاه به شهر صفاهان ز بغداد باز * بدان برزن و بوم آباد باز 90 درآن بوم‌وبر دخمه‌اى ساختند * سرش تا به كيوان برافراختند نهفتند در دخمه آن شاه را * ببستند گردن‌كشان راه را بزرگى پس از مدتى روزگار * روان شد سوى دخمهء شهريار براى زيارت گشاده زبان * در آن دخمهء شاه شد مرزبان در آن قبه پيرى سرافراز ديد * ز راه كرامت به دو باز ديد 95 بپرسيد از آن پير مير دلير * كه اى گشته گردون ز مهر تو سير ز كى بازدارى در اين دخمه جاى * عجايب چه ديدى ز وحشت‌سراى جوابش چنين داد فرزانه‌پير * كه بر من بسى مىزند چرخ تير شبى خفته بودم در اين‌جاى من * فرو بسته چشم گهرزاى من يكى طرفه بر جانم آمد به گوش * از آن بانگ آمد روانم به‌هوش 100 در اين زير چون اسب مىتاختند * تو گويى مگر گوى مىباختند سر اين لحد باز كردم به دست * فرو رفتم اى مرد يزدان‌پرست يكى شمع بردم در اين تيره‌جاى * نه صبر و نه دانش ، نه عقل و نه راى سر شاه ديدم در اين‌جا نگون * به كردار طاسى به خاك اندرون در آن كله ، موش آشيان ساخته * در او بچه كرده مكان ساخته 105 يكى موش از گربه‌اى صعب‌تر * از اين سو بدان‌سو همىبرد سر سر شهريارى كه خورشيد و ماه * در آن سر نكردى به تندى نگاه كلاهش بدى تاج بر تخت زر * چنان بد ز دست فلك پىسپر كه شد مسكن موش ، مغزش ببين * در اين خانهء ريو ايمن نشين مرا خون ز مژگان به رخ بردويد * زدم دست و پيراهنم را دريد 110 به دل گفتم اين ، آن سر پادشاست * كه تاجش كله بود ، بر فرق راست به ملك جهان برنياورد سر * به خاك اندرونش ببين پىسپر مكن سرفرازى به تاج و به تخت * كه چون از تو شد روز اقبال و بخت