حكيم زجاجى

644

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

نگون در مغاكى بود مسكنش * شده طعمهء مار و موران تنش 115 چه نازى بدين يك دو روز مهى * چرا دل بدين ملك فانى نهى كه چون چشم برهم زنى از فراز * ز تو هم در آن‌دم ستانند باز به‌هوش آى و شغل دگر پيش گير * كه بر تو نماند سرا و سرير از آن پيش كاين ملك و مال و متاع * گه نزع تو افتد اندر نزاع به دشمن رسد آنچه مانى به جاى * بدين دوستان بخش و بردار پاى 120 به دست خودت دادن اولىتر است * كه دادن ز بنهادن اولىتر است شنيدم ز مروان شه كامكار * كه خوانند اعرابيانش حمار چو در زور پيلش بديدند سر * به كردار پيلش دريدند بر بريده سر آن سرافراز مرد * سوى كوفه بردند و بر بند كرد نهادند نزديك سفاح سر * به چشم خرد كن در اين‌جا نظر 125 فتاد از دهانش به بيرون زبان * بيامد يكى گربه‌اى در زمان « 1 » زبان سرافراز مروان ببرد * به كار جهان دل نبايد سپرد اگر گوش دارى زبان را ببر * تو در گوش كن اين سخن‌ها چو دُر ز دنيا يپرهيز كاو دشمن است * برِ اهل دل اين سخن روشن است بگير اى نماينده خوش اعتبار * منه بر دل خسته زاين بيش بار 130 به چيزىكه بر تو نخواهند هشت * چرا مىفروشى به دوزخ ، بهشت يكى روز واثق در آن رنج و درد * بزرگان داننده را جمع كرد كه بودند استاد و اختر شمر * به دانايى اندر زمانه سمر ازآن‌جمله بهبود فرزند سهل * كه كامل بد اندر صناعات و اهل ز ريحان و بو معشر و كوشيار * فزون‌تر بد آن مير در هر ديار 135 دوم فضل اسحاق بد هاشمى * كه چون او به دانش نبد آدمى سيم بد سماعيل واجب‌نژاد * كه در علم چون او زمانه نزاد چهارم ز خوارزم شيخى همام * كه موسى بد آن رنج برده به نام چو از كار انجم خبر داشتند * بفرمود تا زيج برداشتند

--> ( 1 ) مرزبان