حكيم زجاجى

638

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

وزير از پى او همىشد چو تير * بزد چنگ در دامن مرد پير به دو گفت رد و قبولت يكى است * گمان مىبرى شاه ما كودكى است 235 درم خواستى از پى خويشتن * چو دادم به تو بازدادى به من به دو گفت آن پير صاحب‌قدم * كه اى مرد بيننده بر من مدم نيم بندهء آز و صيد نياز * در آز بر من نكردند باز به سيم و به زر بنده محتاج نيست * چو بارم نباشد غم باج نيست مرا صبحدم با خداوند پاك * يكى راز بود اندراين آب‌وخاك 240 مناجات كردم دمى با خداى * همىگفتم اى داور رهنماى چه كردند اين شهرياران ز پيش * كه دادى بديشان همه مال خويش يكى را زمين و زمان داده‌اى * براو بر در ناز بگشاده‌اى سزاوار اين نيستند اين شهان * كه هستند يكسر همه گمرهان به دستور ، آن بدر [ ه ] ها بازداد * وز آنجا روان گشت مانند باد 245 چو بشنيد واثق فرو برد سر * پس آن‌گه برآورد ، گفت اى پسر برو سوى مخزن درم برشمار * اگر صد به‌كار آيد ار صدهزار چو من اين مناجات كردم تمام * رسيدم همان‌دم به ناز و به كام ز ناگه يكى هاتف آواز داد * جوابى پسنديده‌ام بازداد كه رو آزمون را به درگاه شاه * گرت آرزويى است در دل بخواه 250 ببين تا سزاوار اين كار هست * تو را بر در نامور بار هست كنون بر در شهريار آمدم * چو ديدم تو را بختيار آمدم چو ديدم به شاهى سزاوار بود * درم بار بر كس چنين كار بود من از مال و ملك جهان فارغم * نخواهم نهان گشت در غار غم قناعت مرا گنج بادآور است * مرا دستگير از جهان داور است 255 توانگر به كنج قناعت منم * به دنيا نيالوده شد دامنم بگفت اين و از خشم شد ناپديد * كسى زآن سپس روى دانا نديد به گريه سوى واثق آمد وزير * فرو خواند نزدش كرامات مير سرافراز واثق به دستور گفت * بدان ميزبان مرد مستور گفت كه رو در خزينه مشو تندوتيز * سه چندين دگر زر بر اين سيم ريز