حكيم زجاجى

637

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

جوانى جهان‌جوى بد كامياب * محمد ورا نام و بو عمر باب به سنجار و موصل عرابى سرى * برآورد ناگاه با لشكرى به بغداد بردند بربسته را * به درگاه واثق جگرخسته را گروهى كه بودند با او اسير * بر آن در ستاده برهنه چو شير بفرمودشان زنده بر دار كرد * دو پا بر زبر ، سر نگونسار كرد 210 شبى ناگهان آتشى برفروخت * ز بغداد يك نيمه افزون بسوخت برفتند خلقى به خاك و به آب * بكشتند آن آتش تيزتاب گرفته يكى خرد كودك به دست * به پشتش درآورده گردون شكست يكى روز از پيش واثق وزير * برون شد شتابان چو بدر منير بدان در ستاده يكى پير ديد * رخى چون گل و موى چون شير ديد 215 درم دادشان خسرو بختيار * بدان نامداران هزاران هزار به پيش وزير آمد آن پيرمرد * به دو گفت كز من زمانى مگرد سخن هرچه گويم ز من گوش دار * به جا باش و با خويشتن هوش دار برو از برم با خليفه بگوى * كه چون كام ديدى بهانه مجوى همه گنج گيتى تو را داده‌اند * در كام دل بر تو بگشاده‌اند 220 برون كن از آن بخش يزدان پاك * بينديش از خالق آب و خاك به من سيم ده سرورا صد هزار * تو قرض خدا را از اينجا گذار ز گفتار آن پير روشن‌ضمير * بخنديد برجاى چون گل وزير بدان پير گفتا ترازوى يار * پى زر كشيدن روان‌تر بيار به دستور پير سراينده گفت * كه جان را مكن با غم و غصه جفت 225 به خاك اندرون آب‌رويم مريز * مبر با من اى مرد دانا ستيز برو اين سخن را به خسرو رسان * مگردان دلت را ز آيين و شان اگر داد نزد من آور درم * وگر نى مشو اى دلاور دژم وزير دلاور چو گل برشكفت * برفت اين حكايت به مهتر بگفت سراسر درم را به درويش داد * چو بگرفت زر پير بادين‌وداد 230 سوى آسمان كرد چون ماه سر * بجنباند لب پير با زيب و فر ببر پيش آن پير و عذرش بخواه * برفت و بياورد آن زر به راه