حكيم زجاجى
628
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
60 به افسون و افسانه مگذار روز * چراغى ز شمع خرد برفروز از اين تيرگى روشنايى طلب * تو با عقل و جان آشنايى طلب برو عبرت از مرگ همسايه گير * ز علم و عمل در جهان مايه گير روان شد ز نزديك ما كاروان * ببايد به دنبال رفتن روان مكن توشهء راه جز راستى * اگر راستى ، جمله آراستى 65 تو را راستى دست گيرد بپاى * كه مىبايدت شد به ديگر سراى از آن رفتگان بازماند يكى * اگر پير بودند ، اگر كودكى برفتند آنها كه بودند پيش * نمانند اين قوم بر جاى خويش گروهى كه رفتند ، گردند پست « 1 » * كسانى كه هستند ، گردند مست نه هشيار ماند به گيتى نه مست * شود نيست ناگاه هركس كه هست 70 تو را يكسر از نيستى كردهاند * پى خاك پاكت بپروردهاند ز خاكى و با خاك بايد شدن * از اين بوموبر پاك بايد شدن درون را به آب نكويى بشوى * بد هيچكس تا توانى مگوى سر آمد از آن شاه كشورگشاى * دل از بند و شغل جهان برگشاى ز منزل برفتند ياران من * نظر كن ببين چشم باران من 75 منم مانده تنها به دل دردمند * پرانديشه از كار چرخ بلند جهانى است پرفتنه و شوروشر * ز هر گوشه قومى برآورده سر در فتنه بر خلق كردند باز * اسير است تيهو به چنگال باز نماندست در شمع اسلام نور * ببايد بهزودى شد از دام دور همىخواهم اين آرزو از خداى * كه چندان بمانم در اين تيرهجاى 80 كه روشن كنم شمع اين جمع من * برم روشنايى از اين شمع من مدت خلافت واثق پنج سال و سه ماه بود اگر باز مانم من از شصت و هشت * دلم بر همه كام پيروز گشت
--> ( 1 ) مست