حكيم زجاجى
629
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بپردازم اين نامهء بىنظير * سخن بگذرانم ز چرخ اثير به اقبال صاحبقران جهان * كنم آشكارا حديث نهان چو اقبال او برفرازد مرا * فلك مىزند ، او نوازد مرا به گردم ز راحت حصارى كند * مرا تربيت بهر كارى كند 5 بگويم من اين نامهء سودمند * نماند كه آيد به رويم گزند به اقبال صاحب بپردازم اين * اگر يار باشد جهانآفرين چگونه از آن كار دين شد تمام * ز واثق بگويم كه چون شد [ امام ] فزون كرد كار خلافت ز پنج * بيفزود رنج و بياكند گنج بر آن هفت مه نيز افزون بزيست * بر او از شفق آسمان خون گريست 10 چو بنشست بر مسند خسروى * از آن گشت بازوى ملت قوى ز هجرت چو آن شاه بر تخت رفت * دو صد سال بد رفته و بيست و هفت نماينده شاهى بدى كامياب * بياراست گيتى به راى صواب بر آل على مهربان بود شاه * نكردى به تندى در ايشان نگاه چو جان آن سران را نكو داشتى * بدان مهتران گردن افراشتى 15 روانطبع و شيرينسخن بود مير « 1 » * نكو شعر گفتى چو شهد و چو شير به موسيقى از باربد بيش بود * به ده فصل از زهره در پيش بود زدى بربط نغز با چارناى * هنرها نمودى به چنگ و به ناى ز هر پنج ناخن چو گفتى سرود * روان بودى آن شاه را هشت رود برآنم كه مأمونش پرورده بود * به صد ناز و بازش برآورده بود 20 در اين علم علوى به جايى رسيد * كه اندر جهان مثل او كس نديد در اين علم از راه بىحاصلى * بيامد برش مطربى موصلى به نام آن سرافراز اسحاق بود * به موسيقى از مطربان طاق بود يكى مرد دانا و بربطزن است * تصانيف او [ در ] جهان روشن است خوشآواز مردى بدى نغزگوى * ربودى در آن فن ز ناهيد گوى 25 بيامد ز موصل به آواز مير * به نزديك آن شاه روشنضمير
--> ( 1 ) شير