حكيم زجاجى
625
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
همىتاخت چون پيل شيب و فراز * به چنگ اندرون گرز و رمح دراز چگونه زند بيلزن تيغ [ و ] تير * چه داند ره رزم دهقان پير چو روباه با شير جويد نبرد * ز باد اندر آيد شود سوى گرد رئيس دلاور گرفتار شد * جهان پيش چشم سران تار شد 70 بكشتند بىمر سران را به تيغ * نخوردند بر جان مسكين دريغ رجا آن دو تن را به بغداد برد * جگرخسته با بند پولاد برد چرا بايد اين رنج بيهوده برد * چو خواهى جهان را به دشمن سپرد سرانجام زآن هر دو آزادمرد * در آن بند و زندان برآورد گرد چه بندى دل اندر سراى مجاز * چه پويى پى آز شيب و فراز 75 به زندان جاويدشان كرد شاه * بماندند حيران در آن بند و چاه به برقع ز شمشير آن نامجوى * بپوشيد در برقع خاك روى من اين داستان گرچه كوتاه بود * بگفتم چو دل بر سر راه بود كنون قصهء مرگ مهتر كنم * به خون مژه روى تو تر كنم خبر مرگ [ شاه ] جهان معتصم بگريم ، بمويم ، بنالم به درد * پى خويشتن بهر آن زادمرد خليفه ز ناگاه بيمار شد * دل عالمى جفت تيمار شد چو شد رنج در روى سرور درشت * حجامت بفرمود كردن ز پشت لب مرد حجام از او خون كشيد * دمادم از او خون [ به ] بيرون كشيد به شيشه ز پشت شه كامياب * همىريخت در تشت زر لعل ناب 5 چو بسيار خون از رگ شه برفت * دل نامبردار از ره برفت ز خون رفتن پر ، تب آمد ورا * بشد روز روشن ، شب آمد ورا ز تاب تب آن شاه شد نااميد * بلرزيد برجا چو از باد بيد بيفتاد از پاى سرو سهى * گل و سيب شد زرد همچون بهى