حكيم زجاجى
620
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
370 دومروز آن شاه فرخندهكار * به فرزند خود واثق نامدار بفرمود تا پيش افشين رود * بريك طبق ميوه رنگين رود در آن ميوهها زهر بنهفت مير * بياورد نزديك افشين چو تير چنين گفت افشين به واثق كه من * بدان مفخر و مهتر انجمن مرا باب تو از ميان بركشيد * كه در من جهاندار فرهنگ ديد 375 به گفتار بدگوهرانم هلاك * چرا مىكند آن جهاندار پاك بگويش كه اى شاه گردنكشان * مكن خنجر خويش را خونفشان مكن بندهاى را چو من سرنگون * كه بودى ز من قدر و جاهت فزون بگويم به تو قصهاى دلپذير * بگويش خرد [ را ] ز من ياد گير شنيدم كه شيخى نود ساله بود * ورا در جهان يك دو گوساله بود 380 همىداشت گوساله را پيرمرد * ز پستان گاوى روان شير خورد چو يك ساله شد كردش از شير باز * بر اين برنيامد زمانى دراز كه گوساله فربه شد از ماه و سال * بيا كند آن بىزبان زآن و بال يكى چند كس بد ز ياران مير * برفتند و كردند باران تير به تير سخن موى بشكافتند * بر پير جاى سخن يافتند 385 خرف گشته بود از بهار و خريف * چنين گفت با پير زآن يك حريف كه اى شيخ شير دمان پرورى * به سرپنجهء دست او ننگرى ببايد ورا كشت كاين شير نر * نمايد چو با زور گردد ، هنر شما را به سرپنجه رنجان كند * مبادا كه ناگاه بىجان كند به دو گفت شيخ پسنديدهكار * كه گوساله گاوى شود آشكار 390 چگونه شود گاو و گوساله شير * ز گوسالهء نر شدى زور شير نبينى چو شيران سربينيش * دو روز دگر شير نر بينيش دگر گفت شيخا به رويش نگر * كه سرخ است مانند خون جگر بر آن روى بر بينى شير بين * دو دندان او همچو شمشير بين به پيرى توان گفت از اين كودكى * كه بارى دو چشمش نظر كن يكى 395 كه چون چشم شير است پرخون ببين * مباش ايمن از شير اى بىقرين دگر گفت كاى پير از او دور باش * زمانى بر عقل مزدور باش