حكيم زجاجى

621

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه شير است زنهار ، گوساله نيست * به لابه فزون‌تر ز يك ساله نيست تو او را ببينى دو سال دگر * كه گردى ز چنگش به حال دگر يكى گفت گوشش ببين سر متاب * كه فردا ورا داد نتوان جواب دگر گفت بنگر به دنبال شير * دمش را ببين و شو از عمر سير 400 نگه كرد دنبال گوساله پير * دمش ديد ، شد رنگ و رويش چو قير به دل گفت كاين‌دم شير نر است * مرا شير غران نه اندر خور است همان به كه او دور باشد ز من * بفرمود حالى بدان انجمن كه گوساله را بربريدند زفت * تهىگاه او را دريدند زفت ز رانش بكردند لختى كباب * بخوردند نزديك آن كامياب 405 بدانست از حيلت قوم پير * پشيمانى آن‌گه نشد جاىگير مرا نيز با تو همين است كار * به پيش تو فردا شود آشكار كه من گشته باشم نژند و نگون * روان گشته ناگاه بر خاك ، خون چو ما را تو در خورد گرگان دهى * پشيمان شوى خود ز كار رهى برفت اين سخن با خليفه بگفت * بخنديد مانند گل برشكفت 410 به فرزند خود گفت شاه جهان * كه پيدا شود زود راز نهان سراينده بسيار گويد همى * بزرگى به گفتار جويد همى سحرگاه خاموش گردد به جاى * نگويد سخن پيش بىعقل‌وراى از آن ميوه افشين مسكين نخورد * از آن زهر آگاه شد شيرمرد خليفه ز ناخوردن آگاه گشت * بساط مروت ز دل درنوشت 415 از آن نامبرده خورش بازداشت * سخن را ز دانندگان راز داشت چو ماند آن سرافراز دور از طعام * بمرد اندرآن‌جاى بىنام‌وكام شكم گرسنه جان به يزدان سپرد * كسى پيش او پاره‌اى نان نبرد ورا مرده بردند و آويختند * بر او همگنان خون دل ريختند بپرورد او را زمانه به ناز * بدين‌گونه كشتش به گرم و گداز 420 سه روز آن‌چنان بود آويخته * طنابى به گردن درون بيخته به شومى آن مرد برگشته بخت * زدند آتشى ناگه اندر درخت بر آن دار بىيار افشين بسوخت * ورا در بدن جان شيرين بسوخت