حكيم زجاجى

619

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مسلمانم و مؤمن و پاك‌دين * دلم هست خالى ز كفر و ز كين 345 به دو گفت فرزند مصعب كه خيز * مبر با خداوند گردون ستيز قسم چون خورد مرد كافر ، بگوى * تو گبرى و بدپيشه و خيره‌روى به دو گفت افشين كه اى كامران * منه بار بر من ، مشو سرگران كه اين نكبت امروز ما را رسيد * خود آيد براى تو فردا پديد دگربار قاضى زبان برگشاد * به افشين چنين گفت كاى بدنژاد 350 چه فتنه كه تو ناكس انگيختى * ز شمشير بر خاك ، خون ريختى به دو گفت افشين تو بارى بگوى * كه خون پيش تو هست چون آب جوى چو دست است بر دست يارى ز كين * همان‌دم زنى آسمان بر زمين بريزى ز صد مؤمن آن جاى خون * كنى گردنان را به زارى نگون به كشتن مكن خلق را سرزنش * به گيتى چو تو نيست بدتر منش 355 به رشوت خورى خون مردم چو آب * كنى صد هزاران خطا را صواب همان كاندرآن جمع بد سرفراز * شد از بهر افشين زبانش دراز بر اندام او موى شد دشمنش * قضا اندرآمد به پيرامنش چو روزش سيه گشت و چشمش سپيد * ببريد از زندگانى اميد فرو ماند بر جاى بىعقل‌وراى * بفرمود سردار كشور خداى 360 كه رفتند زى خان آن سرفراز * بگشتند در خانه شيب و فراز به كنجى درون صورتك « 1 » يافتند * چو هر جايگه تيز بشتافتند به شكل صنم كرده از چوب خشك * همىآمد از جوف آن بوى مشك به زر طلا كرده آن را نگار * نشانده در او لؤلؤ شاهوار ز ديدار او ديده را قوت بود * دو چشمش ز دو دانه ياقوت بود 365 ببردند در محفل شهريار * از آن كرده زآن‌گونه رنگ و نگار به دو گفت قاضى كه اين را جواب * چه دارى بگو از طريق صواب ز خجلت سرافكنده مردانه پيش * فرو ماند سرگشته بر جاى خويش بگفتند كاو را به زندان برند * سوى مسكن مستمندان برند

--> ( 1 ) صورت