حكيم زجاجى
618
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
320 به ظاهر مسلمانم اى مرد من * به باطن مغم دان به هر انجمن نبريدهام مردى از بهر اين * دلم نيست با مردم پاكدين چنين گفت افشين كه آن بدگهر * ز اسلام و از دين ندارد خبر به دانگى نوت گر گدا مىدهد * متاع سخن را روا مىدهد تو بد مؤمنى قول او نشنوى * به گفتار اين بدنشان نگروى 325 چرا زآنكه گبر است زناردار * به كفر و به كين اندرون بازدار به من بر گواهى دهد بدنشان * به نزديك گبرى اين سركشان تو گفتار او گوش دارى خطاست * بديدى سراسر دروغش بجاست « 1 » يكى ريش بد مرزبان را دراز * به افشين چنين گفت كاى سرفراز به هنگام مردن مشعبدگرى * كنى نيست هنگامهء داورى 330 به دو گفت افشين كه اى بدنشان * يكى ريش دارى دراز و كشان كسى را كه آن جمله موى زنخ * بود در دهانش سخن همچو يخ به دو مرزبان گفت كاى بدگمان * زنى تير پنهان چه دارى كمان بزرگان اسير و شده وقت كار * نويسند نامه به تو آشكار بگو تا خطاب شما چون كنند * چو نوك سر كلك پرخون كنند 335 چنين داد افشين سرور جواب * كه ما را كنند آن بزرگان خطاب بدانسان كه كردند باب مرا * فزايند از آنجاى آب مرا خداى خدايان كنندم خطاب * خطا نيست ، اين هست عين صواب به دو گفت قاضى كه اى شومپى * شدى مثل كاو [ و ] س و فرعون و كى كه كاو [ و ] س كى تا شود كامياب * سوى آسمان شد به پر عقاب 340 نكوهيده فرعون بىعون شوم * همىكرد دعوى به شام و به روم كه هستم خداى زمان و زمين « 2 » * بر او كرد خشم خدايى كمين به نيل اندرون غرق شد كامياب * بدانسان كه برنامد آنى به آب تو فرعون ديگر شدى [ اين زمان ] * نيابى از اين بيش امنوامان دگربار افشين قسم ياد كرد * كه بر خاطرم نيست از كفر گرد
--> ( 1 ) بداست ( 2 ) زمين و زمان