حكيم زجاجى

608

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گرفتم من اين چند خونى و دزد * بدادم من آن مال را بهر مزد به لشكر كه تا كار سلطان كنند * بروبوم بدخواه ويران كنند 60 چو زآن كار افشين خبردار شد * دل نامور جفت تيمار شد به فرزند طاهر فرستاد مرد * كه از تو به دور است « 1 » اين كاركرد يقين دان كه ايشان كسان من‌اند * چو خورشيد بر آسمان روشن‌اند به يك بار زآن قوم بردار بند * روان كن به نزديك من بىگزند بر او فرستاده چون راه كرد * از آن سورا دست كوتاه كرد 65 از آن كار شد معتصم را خبر * فزون گشت اندوهش از بهر زر به دل گفت كافشين مگر پر گرفت * كه از ما دل آن بدگمان برگرفت نهان مىفرستاد زر خويشتن * سيه مىكند اختر خويشتن به پيش خليفه روان شد وزير * چنين گفت كاى شاه دانش‌پذير يقين دان كه افشين به دل پرجفاست * بدانديش و شوم‌اختر و بىوفاست 70 دلش با تو يكتا نبينم همى * در اندوه اين مىنشينم همى تو گيتى سپردى بدان نابكار * ز ناگه كند فعل خويش آشكار چنان دان كه زنادار است گبر * ز راه جدل تيغ‌بار است ابر قضيبش به سنت نبريده‌اند * بسى خلق طومار او ديده‌اند به دل بود با بابك شوم يار * گواه‌اند بىمر در آن كارزار 75 در آن‌گه كه با بابكش بود جنگ * نبد كار اين بدگمان جز درنگ ز قلعه به بيرون ورا راه داد * نه دين است با اين بداختر نه داد چنان راه بر بابك بت‌پرست * در آن بيشه‌ها سهل سنباط بست اگر نى ورا رزم در دل نبود * ورا بر ره رزم منزل نبود در آن‌دم كه بابك گرفتار شد * به دو روز روشن شب تار شد 80 به راه اندر او را چون جان داشتى * ز مردان مؤمن نهان داشتى يكى گفت كاو بت‌پرستى كند * خورد باده و بنگ و مستى كند بتان را پرستيد شب ديرباز * خورد روزه اين مشرك بىنماز

--> ( 1 ) بدمست