حكيم زجاجى
607
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
وز او نيز افشين در انديشه بود * كه دشمن بزرگ و جفاپيشه بود چو شد پور طاهر خبردار بار * كه افشين فرستد نهان و آشكار به هر جاده بر ديدهبانى نشاند * ز افشين و از كار او خون فشاند هر آنگه كه حملى گذشتى گران * برفتندى آن ره بر آن سروران بگفتندى احوال با مير خويش * نگشتندى از راه و تدبير خويش 35 سوى معتصم نامه كردى امير * خبر داديش از قليل و كثير از آن نيز آزرده گشتى امام * گله كردى از وى بر خاصوعام يكى روز افشين دو صد پور مرد * بر خويشتن خواند چون باد و گرد به هريك از آن داد يك بدره زر * وصيت چنان كرد آن نامور كه اين بدرهها را ز پنهان بريد * ورم جان شيرين بود جان بريد 40 بدانسان كه فرزند طاهر خبر * ندارد به كلى از اين سيم و زر به زير اندرآن زر نهفتند زود * برفتند چون آتش و تيز دود برون زآن بسى جامه و بار بود * ظرايف از آن جنس بسيار بود از آن زر خبردار شد راهدار * كه زر نيز دارند بيرون ز بار بيامد بر مير و دادش خبر * كه گيتى همه سيم بگرفت و زر 45 فرستاد صد مرد را دينپناه * كه بردند آن مردمان را ز راه به نزديك عبد اللّه آورد باز * كشيده چنان رنج راه دراز چو رفتند مردان به نزديك شير * بفرمود آن مرد روشنضمير كه تا آن همه جامه بيرون كنند * به زر چهرهء مير گلگون كنند برهنه شدند آن سران سربسر * پديد آمد آن كيسهها سيم و زر 50 بپرسيد كاين سيم و زر از كجاست * كجا برد خواهيد گوييد راست شما خواجگان را بكشتيد زار * گرفتيد اين سيم و زر آشكار بفرمود تا سيم و زر بستدند * به چوب آن سران را بههم برزدند ازآنپس كه از چوب گشتند پست * به زندان كشيدندشان بسته دست فرستاد پيكى به افشين چو باد * سخن كرد از آن مردم و سيم ياد 55 كه دزدان گرفتم در اين راه من * چو از رازشان گشتم آگاه من ز اندازه بيرون درم داشتند * ز بار گران پشت خم داشتند