حكيم زجاجى

60

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

400 مقامى است نزديك دجله فراخ * بدان‌جا شدى آب‌ها شاخ‌شاخ بياسود يك شب بدان جايگاه * به‌سوى حرورا روان شد سپاه سپه‌دارى آنجا به مقداد داد * همىگفت كاين كشور آباد باد على . . . شد بر ميمنه * كه شيرى بدى نامور يك‌تنه همان ميسره مير با دست برد * به نصر بن سفين سرور سپرد 405 به قلب اندرون كرد مختار جاى * وز آن روى مصعب چو پران هماى بيامد برابر بدان رزمگاه * فرود آوريد [ آن ] سمند سياه به مهلب سپرد آن زمان ميمنه * پس‌وپشت او كرد برپا بنه سوى ميسره پور اشعث چو باد * بيامد محمد چو تير از گشاد همان عمر حجاج پيش جناح * بيامد برش افلح بن فلاح 410 جوان‌بخت قاسم چو آگاه شد * بيامد به‌سوى كمين‌گاه شد به قلب اندرون مصعب شيرگير « 1 » * به گردش سواران نخجيرگير سحرگاه لشكر برآشوفتند * به كين طبل‌ها را فرو كوفتند نقيبان سپه را بياراستند * دليران پى جنگ برخاستند چو خالى شد از گرد « 2 » ميدان كين « 3 » * سوارى درآمد ز مردان دين 415 سرافراز سعد بن مقداد « 4 » بود * كه مختار از مرديش شاد بود به گردش سواران با نام و كام * بيامد به ميدان و برگفت نام وز آن روى فرزند اشعث چو باد * سپاهى برآورد و آواز داد كه من آن كسم در ميان نبرد * كه « 5 » خواهم روان خون مختار خورد ز موصل مرا بهر آن كار خواند * ببايد از او خون بر اين خاك راند 420 بگفت اين و بر دشمنان حمله كرد * ز ميدان به كيوان روان گشت گرد زمانى براندند بر خاك خون * فراوان از آن سروران « 6 » شد « 7 » نگون پس از ساعتى جمله گشتند باز * بساط جفا درنوشتند باز چو فرزند اشعث برون شد « 8 » ز جنگ * غلامى بدش نيك باهوش و هنگ

--> ( 1 ) گر ( 2 ) كر ( 3 ) گمن ( 4 ) مقدار ( 5 ) كى ( 6 ) سر روان ( 7 ) سد ( 8 ) سد