حكيم زجاجى

61

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دلاور يلى بود با رأى و [ هوش ] * چو كوهى [ گران ] بود پولادپوش محمد به دو گفت كاى نامدار * به ميدان برون رو سوى كارزار 425 مبارز طلب نام خود را بگوى * نگه‌دار با خويشتن آب‌روى شنيدم كه بد بنده دكران به نام * به ميدان درآمد چو فرزند سام هر آن كس كه او را به ميدان بديد * به نفرين جانش زبان مىكشيد گمان برد هر تن كه او مهتر است * محمد كه سردار و نام‌آور است يكى گرد بد دشمن جان او * هميشه بنفرين ثناخوان او 430 برآنم كه بد جعفر قيس نام * درآمد به ميدان مردان به كام به نزديك دكران شد آن پاك‌زاد « 1 » * زبان را به نفرين او برگشاد به دو گفت كاى بدرگ بدنشان * نكوهيده در پيش گردن‌كشان بكشتى حسين على را به تيغ * نخوردى بر آن نامداران دريغ چه بد كان نكردى تو اندر جهان * چه در آشكارا چه اندر نهان 435 به دو گفت دكران كه حمله بيار * به گفتن مبر بيش‌ازاين روزگار بر او جعفر نامور حمله برد * عنان مركب خويشتن را سپرد بزد نيزه بر وى نشد كارگر * ز ناگاه اسبش درآمد به سر بدانديش دكران درآمد چو گرد * بزد نيزه آن مرد را قتل كرد بغريد سعد بن مقداد « 2 » شير * به ميدان درآمد هزبر دلير 440 بزد تيغ بر فرق دكران چو باد * به خاك اندر افتاد آن بدنژاد سرش را ببريد بشناختش * ز كينه به خاك اندر انداختش بيامد به مختار فرخ بگفت * كه دكران بد آن كس كه با خاك خفت شد ، اندر صف رزم بر دست من * بگفت اين و آمد سوى انجمن برآراست با لشكر تيزچنگ * دگربار آغاز كردند جنگ 445 چنان تا فروشد ز چرخ آفتاب * روان بود خون بر سر ره چو آب شب آمد به‌هم بازگشت آن سپاه * برفتند يكسر به آرامگاه سپيده كه اين خيمهء لاژورد * منور شد از تاب ياقوت زرد

--> ( 1 ) ياد ( 2 ) تير