حكيم زجاجى

598

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

خراج گذشته برِ او فرست * به زر مرد را زور و نيرو فرست ز امر و ز فرمان ما سر متاب * دل خويش زآن نامور برمتاب 45 فرستاد نزديك مير آن پليد * كه اين قفل را گم شد اكنون كليد من اين مال ندهم به نواب تو * نيفزايم اندر جهان آب تو مرا با نشابور و زر كار نيست * كسان مرا نزد او بار نيست ستم مىكند با من اين بدسگال * دل شير دارد درون شگال من اين مال نزدت فرستم يقين * تويى حاكم ملك روى زمين 50 به هركس كه خواهى بده مال خويش * بگفتم به تو جمله احوال خويش به قول بنفرين رضا داد مير * بر آن برنهادند ، آمد دبير كه آن مال را مردم نيك‌پى * بيارند از حد گرگان به رى ز رى باز سوى خراسان برند * به شهر نشابور آسان برند برآمد بر اين مدتى روزگار * كه از رى سوى بلخ بردند بار 55 چو شد كار افشين كاو [ و ] س راست * ورا گشت از مصر تا روس راست خليفه ورا بركشيد از ميان * چو شمشير وز آن شد چو شير ژيان طمع در خراسان و اهواز كرد * درِ « 1 » آز در جان او باز كرد فزونى همى جست ليكن نيافت * دمى جان در آن كار [ مشكل بتافت ] فزونى مجوى اى دل ارجمند * به داده قناعت كن و شو بلند 60 كه بسيار خور كى زيد در جهان * مثل گشت اين رمز نزدت نهان ز فرزند طاهر به ليل و نهار * به دل كينه‌ور گشت آن نامدار نبشتى بر مازيار لعين * نهفته سخن‌هاى بىآفرين كه با پور طاهر مشو بيش راست * تو را از وى انديشه در دل چراست از اين‌پس به فرمان او دم مزن * مراد ورا چشم برهم مزن 65 ز من هرچه مىگويمت ياد گير * سخن‌هاى آن بدگمان بادگير هر آن كار كاو . . . كند پيش مير * من اينجا كنم راست مانند تير حسد برد افشين بدان پيش‌بين * فرو برد او را ز ناگه زمين

--> ( 1 ) زرى