حكيم زجاجى

599

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به تيغ حسد خويشتن را بكشت * وزآن‌جاى شد روزگارش درشت به گفتار افشين با هوش‌يار * برآشفت با مير خود مازيار در آن بوم بنياد عصيان نهاد * وز آن بار اندوه بر جان نهاد 70 دمش داد افشين و آن‌دم بخورد * برآمد چو باد و فروشد چو گرد فرستادن مال بگرفت باز * سوى رى ببردند سيم از فراز از آن كار آگاه شد شهريار * فرستاد پيكى بر مازيار كه آغازكردى به گرگان سگى * گمان برده بودم كه تو زيركى اگر زندگانيت بايد به‌كار * مبر از پى مال خود روزگار 75 نه‌اى زيرك اى جاهل بدنشان * كشيدى سر از حكم گردن‌كشان تو زر خراجى كه دارى درست * روان‌تر به فرزند طاهر فرست تپانچه مزن با درفش و تبر * كز اين‌جا شوى ناگهان پىسپر سر از چنبر امر بيرون مكش * تن خسته در خاك و در خون مكش مپز بيشتر زاين هوس‌هاى خام * پى دانه خود را ميفكن به دام 80 چو نامه بر گبر ماحون ( ؟ ) رسيد * دل و ديدهء خويش در خون كشيد فرستاد نزد خليفه جواب * كزاين‌پس نپوشم به گل آفتاب خراج خراسان و اين مال نيز * نخواهم فرستاد بهر « 1 » تو نيز تو را بر من و مال من دست نيست * تو گويى به هرجا كه اين هست نيست به غربيل ازاين‌پس مپيماى آب * ازاين‌پس نبينى جوى زر به خواب 85 دگر مال گرگان نبينى به چشم * چو عناب رخ را مگردان ز خشم سپه جمع كرد آن پسنديده مرد * ز مازندران خيل در پيش كرد به قتل و به غارت چو بگشاد دست * ره كام بر نامداران ببست ز دهقان طلب كرد مرد از لجاج * به زور و ستم هفت ساله خراج كسى را كه آن زر نبد بند كرد * دل خود بدان كار خرسند كرد 90 به جوى اندرون آب‌ها گشت شور * همه ملك بستد ز مردم به زور ز بيچارگان بستد آن بدنژاد * به اقطاع يكسر به لشكر بداد

--> ( 1 ) بر