حكيم زجاجى
592
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بخور بر عدو چاشت شو شادكام * از آن پيشتر كاو خورد بر تو شام برفتند آن مردمان همچو دود * به غارت غنيمت ببردند زود چو زآن كار شد معتصم را خبر * دلش گشت از آن غصه زيروزبر بفرمود عباس را شهريار * كه رو غارت و برده پيش من آر 75 سرافراز بر اسب چون پيل مست * روان گشت از آنجاى گرزى به دست همىرفت چون باد شيب و فراز * همه غارت و برده آورد باز به آب هنر آتش كين بكشت * به هرتن سخن گفت نرم و درشت بر معتصم برد آن خواسته * كلاه و كمر ، اسب آراسته نشد هيچ جنسى بدانجا تلف * مگر آنچه بد چارپا را علف 80 ز فرغانيان مهترى كامكار * كه بودى به درگاه شه مير بار هميشه ركيب ملك داشتى * ز دست آن سرافراز نگذاشتى برفت اين جوان پيش عمر همام * بيفكند شمشير ، بگرفت جام درافكند مير دلاور شراب * گذشت از فلك بانگ چنگ و رباب برش باده مىخورد اين نامدار * كه بد بر در معتصم مير بار 85 بر مير بنشست خندان و شاد * چو سر گرمتر شد ، زبان برگشاد ز هر در سخن گفت با مير بزم * زمانى ز صلح و زمانى ز رزم چنين گفت با مرد روشنضمير * كه امروز بودم به نزد امير چو آمد به گوشش ز غارت خروش * دل نامبرده برآورد جوش مرا گفت بيرون شو از جاى خويش * ز غارتگران هركه آيد به پيش 90 به شمشير بر جا بزن گردنش * مده خود مجال سخن كردنش سرافراز عباس مانند دود * برفت ، آتش فتنه بنشست زود چو عباس در تاختن گرم گشت * دل نامداران دين نرم گشت به دو غارت [ و ] برده دادند باز * به جان زآن دلاور كشيدند ناز به دو عمر فرغانه گفت اى پسر * مبادا كه روزى درآيى به سر 95 ز كارت شهى را رها كن ز دست * سر خود نگه دار اى دينپرست جوان است اين شاه تند و درشت * نماند ورا تيغ ميرى به مشت دلير است و كودك امام و امير * تبه كرد اين خيل را خيرخير