حكيم زجاجى
593
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
مبادا كه يك روز كشته شود * به خاك و به خون درسرشته شود تو بارى بر خويش برپاى دار * دل و دانش و عقل برجاى دار برو دربرش تا نگردى هلاك * جوانى و چالاك و زيبا و پاك 100 چو شد مست از آنجا روان شد همام * سحرگه بيامد به پيش امام بگفت آن حكايت كه بشنيده بود * بيان كرد حالى كه شب ديده بود چو بشنيد مير اين سخنهاى خام * بفرمود با صد تن از خاصوعام برفتند نزديك عمر خطير * گرفتند و آورد نزديك مير بفرمود تا مردم پرگزند * ببردند او را و كردند بند 105 دل از مهربانى بپرداختند * به چاه سياهش درانداختند ورا چون جهاندار محبوس كرد * دل ديگران آمد از غم به درد سراسيمه گشتند برنا و پير * چو گشت آن امير دلاور اسير يكى مير بد احمد بن خليل * به زهره چو شير و به قوت چو پيل به دل در از آن كار انديشه كرد * بر معتصم رفت مانند گرد 110 بدان دعوت او نيز در كار بود * وز آن روى عباس را يار بود به دل گفت كان عمرو ، جان پرنژند * چو شد در كف نامداران بهبند چو او را ببندند بر جاى سخت * ز بندش به گرز و به سنگ و . . . بگويد همهحالها را به مير * برون باد او همچو [ موى ] از خمير دراندازد اين قوم را سرنگون * وز آن چاه دارد تن خود برون 115 از آن پيش كاو راز ما آشكار * كند ، من روم پيش آن شهريار بگويم همه گفتنىها برش * رسانم ز رفعت به گردون سرش تن خويش از اين ورطه بيرون برم * سر دشمنان را به پى بسپرم روان شد بر معتصم در نهفت * به نزدش سخنها يكايك بگفت زمانى چو رخ در رخ شاه كرد * از آن رازها جانش آگاه كرد 120 برش نام آن نامداران ببرد * سراسر بدان را به شه درسپرد به اول از آن ، شاه را بازخواست * به آخر بگفت آنچه دانست راست ز گفتار او معتصم خيره ماند * فرستاد عباس را پيش خواند به دو گفت زاينسان شنيدم خبر * كه از تو شد اين خيل زيروزبر