حكيم زجاجى
590
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بگفتند با او كه اى نامدار * تو زاين كار انديشه در دل مدار وصيت نباشد بر خسروى * تو بايد كزاين چيزها بشنوى به جايى كه باشد پسر برقرار * برادر ندارد به ميراث كار بگيريم بيعت ز لشكر تمام * براى تو اى سرور نيكنام 25 سر معتصم را ببريم تيز * كه داريم در دل ز كارش ستيز تو را برنشانيم حالى به تخت * بهبار آيد اين خسروانى درخت به افسون دلش را دو لشكرپناه * ببردند از اين حكايت ز راه هواى خلافت به سر درگرفت * وز اين روى دل را ز جان برگرفت گروهى كه بد « 1 » در دل آزارشان * گره بود بر حال از آن كارشان 30 برفتند و كردند بيعت به كام * بر آن نامبردار فرخندهنام اميرى ز شهر سمرقند بود * كه از معتصم بر دلش بند بود ورا نام حارث بد از روى مهر * بدين كار چون ماه بگشاد چهر بدان مهتران گشت سرور نقيب * از آن مهر عباس را شد رقيب يكى ترك اشناس را بنده بود * چنان دل به كين وى آكنده بود 35 كه مىگفت كاشناس را مىكشم * در آندم كه شمشير رويين كشم يكى مير بد هرثمه پور نصر * كه چون او نبد در جوانان عصر امير مراغه بد آن كامكار * ز دل بوده افشين و [ را ] دوستدار چو شد معتصم با سپه سوى روم * ز لشكر تبه شد همه روى روم سرافراز عباس با مير بود * كه چون مهر تابان جهانگير بود 40 ز طرسوس در روم مىخواست رفت * در آن تير تدبير او راست رفت عجيف بن عنبس به الماس شد * نهفته به نزديك عباس شد به دو گفت هنگام كارآمدست * نهال سعادت بهبار آمدست فروگير اين مرد را زود خيز * چو [ تنها ] ست بر خاك خونش بريز برفتند از پيش او آن دو مير * كه بودند برتر ز كيوان و تير 45 يكى مير افشين كه چون آفتاب * كشد تيغ بر دشمن آن كامياب
--> ( 1 ) بود