حكيم زجاجى

581

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سعادت نبد مانده افسون چه سود * مظفر ز ناگه كمين برگشود 105 چو حلقه عدو را ميان درگرفت * سرافراز گرز گران برگرفت بزد بر سر كافر زشت‌كيش * نگون گشت با تيغ و خفتان خويش « 1 » مظفر ز گبران فراوان بكشت * به زخم سر تيغ و گرز درشت برفت آن‌كه بد مانده اندر گريز * ز بيم سر گرز و شمشير تيز در قلعه بگرفت شير از هنر * بر آن كوه شد تنگ بسته كمر 110 به صحرا نبد ره چپر بسته بود * سران را به كين دست بربسته بود چو افتاد در مشركان هاىوهوى * به قلعه نهادند از راه روى مظفر در آن بيش بد با ظفر * نماند اندرآن كافران زور و فر هر آن تن كه پيش ظفر مىرسيد * مظفر به خنجر سرش مىبريد بكشتند آن قوم را سربه‌سر * به تير و به تيغ و به گرز و تبر 115 . . . تو جان را سپر * نمانم كه گردد سرت پىسپر به شرطى كه چون كام يا بى و ناز * كنى بنده را از جهان بىنياز مرا از همه مردم افزون كنى * به زر كار من بنده موزون كنى [ رسانى به گيتى ] به بالا مرا * دهى نعمت و سيم و كالا مرا منت باشم اندر زمانه وزير * ز من باشدت سرو را ناگزير 120 نويسى همين جاى منشور من * بيفزايى از شمع جان نور من به من اى سرافراز پيمان ببند * كه چون باز ، گردى ز گردون بلند ز من بيش پيش تو نبود كسى * اگرچند باشند مردم بسى مرا دم‌به‌دم برفرازى به ماه * چو دستت رسد بر نشانى به گاه . . . بنوشت خطى [ پليد ] * به دو داد ، مرگ ورا بد كليد 125 ندانست بدخطى مرد پير * به دام اندر افتاد آن كندوير ورا سهل از آن جاى بر قلعه برد * دل و جان و ديده به مهرش سپرد بر او برد فرزانه نقل و نبيد * به دو داد ازآن‌پس كه دم دركشيد يكى هفته دل‌شاد خوردند مى * به آواز چنگ و دف و ناى و نى

--> ( 1 ) فرمان و كيش