حكيم زجاجى

582

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

130 مى و مطرب و نقل چون دانه بود * همان سهل دانا و فرزانه بود فرستاد نزديك افشين پيام * كه مرغ جفاپيشه آمد به دام بيا تا ببريم بال و پرش * به گردون رسانيم حالى سرش فرستاد افشين سواران هزار * همه نامدار از در كارزار چو دانست فرزانه كآمد سپاه * چنين گفت با كافر دل سياه 135 كه برف آمد امروز بر كوهسار * بپريد ناگاه از كوه‌سار سحرگاه خرم شكارى كنيم * بر اين كوه در برف كارى كنيم از آن باز گويند مردان كار * كز آن‌سان بكردند شيران شكار به دو گفت بابك كه فردا پگاه * ببنديم در برف بر باد راه بياريم خرگوش را سوى دام * برآريم نام و بيابيم كام 140 چو شد روز رفتند سوى شكار * بگشتند چون باد بر كوهسار چو اندر نورديد بابك زمين * گشودند آن نامداران كمين بدانست از حيلهء سهل ، مرد * فرو ماند بر جايگه آه كرد چنين گفت با سهل كاى بدنشان * نگون باد نامت بر سركشان چراغى ز حيلت برافروختى * مرا اى بدانديش بفروختى 145 ز بادم به دام اندر انداختى * دل از مهربانى بپرداختى به گفتار تو سر بدادم به باد * چو تو ناكس اندر زمانه مباد ندارم خبر ، سهل سوگند خورد * درآمد سوارى ورا بند كرد نهادند بر گردنش پالهنگ * ببستند بازوش مانند سنگ ببردند نزديك افشين اسير * گرفتار شد آخر آن كندوير 150 بريدى روان كرد افشين چو باد * بر معتصم شاه بادين‌وداد كه بابك چگونه گرفتار شد * چو اقبال تو بنده را يار شد سپارم بدان بدنشان راه من * ز كارش تو را كردم آگاه من پسر نيز با او به بند اندر است * ز گردون به دست گزند اندر است زن و دخترانش به پيش من‌اند * يكايك پر از خون دل دامن‌اند 155 به روزى بيارم ورا بسته دست * به نزديك آن شاه يزدان‌پرست چو گويى همين‌جا ببرم سرش * بيندازم اندر زمين پيكرش