حكيم زجاجى

576

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا زآن خرابى خبردار كرد * امام جهان را دل‌افگار كرد 390 برآمد به‌هم چون حكايت شنيد * يكى باد سرد از جگر بركشيد به بغداد آن روز لشكر نبود * يكى مرد با گرز و خنجر نبود فرستاد حالى به هر بوم‌وبر * برون كرد از هر مقامى حشر سپه كرد مهتر ز كشور برون * ز گنج اندرون كرد گوهر برون به لشكر به خروارها سيم داد * شهان را بدان كار تعليم داد 395 به يك هفته شد كار لشكر بساخت * به گردون گردان علم برفراخت بفرمود تا رفت اخترشناس * گرفت از فلك اختران را قياس سطرلاب و زيج شهى پيش خواست * روان بر سر تخت زد ميل راست چو نيك و بد اختران را بديد * سوى معتصم نامور بنگريد چنين گفت كاى شاه ، رفتن خطاست * نگويد خردمند الا كه راست 400 به بغداد يك ماه آرام گير * وز آن توسن چرخ را رام گير چو بر تيغ بهرام و كيوان ببر * به پايان رسد چارهء روم گر خليفه چو بشنيد شد تند و تيز * به گويندهء فال گفتا كه خيز كه من در قران زحل ننگرم * هم امروز لشكر به بيرون برم بگفت اين و بر اسب خنگى نشست * روان كرد مانندهء پيل مست 405 ز بغداد بيرون شد آن شهريار * سعادت بشد جفت و اقبال يار روان كرد لشكر بسان نجوم * درآمد چو درياى جوشان به روم خبردار شد قيصر نامدار * پريشان شد از گردش روزگار بترسيد وز آن‌جا كه بد بازگشت * دلش با غم و محنت انباز گشت دگربار در اندرون شد نهفت * به تَرك بزرگى و شاهى بگفت 410 امام جهان روم بگرفت شاد * قدم بر سر چرخ گردان نهاد مقامى كه بد كرده قيصر خراب * بفرمود آباد كردن در آب برآورد بنيادهاى عظيم * ز آب اندر ، آن شهريار كريم دو ساله ز روم اندرون بىلجاج * سرافراز بستد به مردى خراج ورا شاعرى بود با كام و نام * سرافراز را نام بد بو تمام 415 بر آن حال وارد ثنايى بگفت * جواهر به الماس انديشه سفت