حكيم زجاجى
572
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بداختر ز دنبالشان بازگشت * به كوه اندرون شد نيامد به دشت بغا را خبر شد از اين داروگير * فرو ماند برجاى خوار و حقير از آن ره كه بد رفته گرديد باز * ببريد بىمر نشيب و فراز 290 ز برگشتنش بابك آگاه شد * به دنبال آن مير ناگاه شد بفرمود تا لشكر بدسگال * براندند بر پى چو باد شمال بغا چون شب آمد سوى كوه شد * دلش پرغم و درد و اندوه شد به بالا شد از بيم بابك چو دود * بر آنجا ز دل زنگ محنت زدود بلرزيد لشكر چو برگ درخت * شبى بود تاريك و سرماى سخت 295 بر آن كوه كس را نمىبرد خواب * ز سرما و از دشمن كامياب چو شد صبح گشتند از خواب مست * نهادند سر ، رفته يكيك ز دست چو صبح درخشنده دندان نمود * به بالا شدند آن سگان همچو دود كشيدند شمشير و مانند شير * بريدند سر زآن يلان دلير يكى را نماندند از ايشان به جاى * همه كوه سر بود با دست و پاى 300 بغا پا برهنه پياده بجست * به زير آمد از كوه چون مرد مست روادى به دنبال او جان ببرد * ز بالا به زير آمد آن مرد گرد برهنه بغا مركبى پير ديد * به پايش درون كرده زنجير ديد برون كرد بند آن ز پاى فرس * نبودش به چيزى دگر دسترس محمد روادى چو برندهتير * روان گشت با نامبردار مير 305 سوى اردبيل آمدند آن دو مرد * جگرخسته زاين گنبد تيزگرد برفتند نزديك افشين چو باد * همه قصهء خويش كردند ياد چو بابك ظفر يافت شد شادكام * برون رفت مانند شير از كنام غنيمت همه بر سر كوه برد * بدان خواسته بار اندوه برد ز شادى كه بد سر به خوردن نهاد * بسا خرمن زر كه داد او بهباد 310 همىگفت افشين بر من زن است * اگرچند آرايش برزن است بر او چون ببايد شبيخون كنم * دلش را به خنجر شبى خون كنم