حكيم زجاجى

571

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گرفتند مردم به سختى قرار * قوى گشت سرما و شد كار زار بيفسرد در موزه پاى سران * بزرگان فتادند بر هر كران همىزد فرس دست و پا بر زمين * شده لشكر بابك اندر كمين ز سرما نبد آن سگان را زبان * و ليكن همه لشكر كرميان 265 به لرزه فتادند مانند بيد * بريدند از جان شيرين اميد سپه كرد فرياد از دست مير * چو گشتند آن نامداران اسير بگفتند افشين و بابك دو گبر * به هم يار گشتند چون شير و ببر چو بابك شود افشن « 1 » مزدكى * سر كافرى دارد از كودكى « 2 » بياورد ما را بر اين كوهسار * بدان تا برآرد ز مردم دمار 270 برفتند نزديك افشين به درد * بگفتند كاى ناجوانمرد مرد بيا تا از اين سنگ بيرون شويم * از اين كوهپايه به هامون شويم چو خواهيم رفتن به صحرا به است * بمانديم سرگشته بىپا و دست چنين داد افشين به ياران جواب * كه جنبيدن از ما نباشد صواب شما را به يك جاى آرام نيست * همان توسن آسمان رام نيست 275 بباشيم تا باد ساكن شود * ز سرما دل خلق ايمن شود پس آن‌گه از اين كوه بيرون شويم * مبادا كه از خاك در خون شويم گرفتند آرام هريك به‌جاى * چنين تا درآمد شب تيره‌راى براى شبيخون چو درياى خون * چو شد نيم‌شب بابك آمد برون براند وز خيل بغا درگذشت * ببايد شنيدن چنين سرگذشت 280 بزد بر پس خيل افشين چو باد * بدان خفتگان آتش اندر نهاد يكى را ز سرما ، نجنبيد دست * تو گفتى فلك دست ايشان ببست فسرده بد اندر رگ خلق خون * به شمشير و نشتر نيامد برون فراوان از آن نامداران بكشت * نمودند قومى كه ماندند ، پشت برفتند سرگشته تا اردبيل * گريزان از آن مردم كرد و گيل 285 يكى دربشد بانگ . . . * نترسيد از هيبت زمهرير

--> ( 1 ) افشين چنين ( 2 ) كروكى