حكيم زجاجى
570
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز باد زمستان هوا سرد بود * نه هنگام آن رزم و ناورد بود ز باران و سرما و آن خشك بند * نهادند سر سوى كوه بلند بغا را [ نبودى ] در آن روز يار * هوا بود بر خاك كافوربار 240 رهى نيك باريك و دشوار بود * به جاى گل كامران خار بود در آن راه باريك « 1 » يكسر سپاه * نمىبرد انگشت زى ديده راه چو شد صبحگاهى فرود آمدند * به هر جاى خرگاه و خيمه زدند دوم روز ازآنجاى برداشتند * علمها به كيوان برافراشتند در آن راه رفتند گردان سهروز * ز سرما به مردم درافتاد سوز 245 به سختى بريدند آن راه را * نديدند جاى چراگاه را چهارم كه خورشيد برزد علم * برفتند مردان به رنج و الم رسيدند و ديدند خرم حصار * گرفتند گردش يمين و يسار به گردون همى شد ز گردان خروش * دل بابك كافر آمد به جوش چو بر باره آمد سپه بنگريد * به جز حيلت و مكر درمان نديد 250 سپه را بخواند و درم برفشاند * به دامن بر آن مشركان زر فشاند بفرمود تا رفت لشكر برون * سر رايت كافران بد نگون به نرمى در آن شب فرس تاختند * برفتند و هرجا كمين ساختند چو شد نيمشب ابر بارنده گشت * نگهدار آن خلق دارنده گشت بباريد از ابر برفى شگرف * يكى نيزه بالا فزون بود برف 255 فروزنده در دلو بيمار شد * در و دشت با كوه هموار شد به روزى چنان شب كسى را مباد * زمان تا زمان تندتر بود باد بيامد بر آن كوه برفى عظيم * ز برف آن همه سنگها شد چو سيم فرستاد فرزانه پيشين سوار * به نزد بغا ، گفت كاى نامدار تو بر كوه بشتاب آرامگير * كه مىبارد از آسمان زمهرير 260 بمان تا برآيد ز چرخ آفتاب * شود برف افسرده مانند آب مجنب و مجنبان سپه را ز جاى * بيفشار چون كوه در برف پاى
--> ( 1 ) يار بود