حكيم زجاجى

563

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از آن‌جا سعيد و سپه رفته بود * به جاروب دانش زمين رفته بود 60 سعيد سرافراز شد باخبر * كه آمد اميرى چو مرغى بپر هم اندر زمان با سواران كار * بيامد به رزم سگ نابكار روان ديد بر دشت ساوه سپاه * درآمد بديشان چو سيل سياه از آن مشركان هفتصد تن بكشت * به زخم سر تيغ چون شد درشت از آن خيل بگرفت پانصد اسير * ظفر يافت مهتر از آن داروگير 65 معيوه با ده تن از وى بجست * ازآن‌پس كه سى جاى كافر بخست سراسيمه رفت اندر آن تنگ جاى * نه صبر و نه دانش نه عقل و نه راى اسيران روان كرد هنگام عيد * برمعتصم كامران بو سعيد سر مشركان بر سر نيزه كرد * به بغداد بردند مانند گرد خليفه از آن فتح دل‌شاد گشت * ز رفعت سرش بر فلك برگذشت 70 اسيران بربسته را پيش خواست * سخن گفت با قوم بدكيش راست كه از كفر و از كين بتابيد سر * مباشيد غره بدان بدگهر كه او خلق را جمله گمراه كرد * نباشد از او شوم‌تر نيز مرد نگشتند از راهش آن قوم باز * بفرمود سردار گردن‌فراز كه تا جمله را سر بريدند و دست * فكندند بر خاك و كردند پست 75 دوم فتح را قصه از من شنو * سخن‌هاى زيبا و روشن شنو چو افشين بدان بوم و برزن رسيد * به اوج زحل رايتى بركشيد يكى نامور بود دهقان‌نژاد * توانا و با دانش و دين و داد حصارى بد او را به پيش دره * برآورده سر تا به برج بره جوانى بدى زيرك و دين‌پرست * ز بيم سر خود به دو داده دست 80 ز سوز درون با عدو ساخته * پسر پيش آن بدرگ انداخته نكوهيده را يار گشته ز بيم * فدا كرده بهر روان زر و سيم ز آل روادى « 1 » بد آن نامدار * مسلمان به دو پاك و پرهيزگار محمد سرفراز را نام بود * در آن برزن و بومش آرام بود

--> ( 1 ) محمد بن البعث ، ابن الرواد