حكيم زجاجى
564
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
85 ز ليث سرافراز بودش نژاد * درونى پر از دانش و دين و داد به بابك چو آمد ز افشين خبر * چو چرخ آن نگون گشت زير و زبر فرستاد لشكر برون از حصار * به پيش اندرون مهترى نامدار ورا عاصم بدنشان نام بود * بدانديش و بدكار و خودكام بود چو از بابك شومپى دور شد * بر قلعهء مير منصور شد 90 محمد كه كردم از او نام ياد * كز او شد جهانى سرانجام شاد بزد خيمه بدرگ به زير حصار * نه آگاه از گردش روزگار محمد كه بودش ز دين پرورش * فرستاد از بهر عاصم خورش جو و كاه با گوسپند و شراب * بخوردند و شد مير ، مست و خراب محمد چو دانست كآمد سپاه * اميرى چو افشين با دستگاه 95 به دل گفت كارى كنم در نهان * كز آن بازگويند خلق جهان فرستم يكى تحفه بهر امام * نهم بر ره عاصم دزد دام نهم داغ بر درد بابك ز دل * كنم خاك از خون اين گبر گل ره خويشتن را كنم پاكتر * ببرم سران را بر اين خاك سر بيامد بر عاصم اندر نهفت * جوانمرد با گبر بدخواه گفت 100 كه برخيز امشب به بالا برآى * بياراى عالم « 1 » به روى و به راى يك امشب ز شادى به روز آوريم * مى راوق دلفروز آوريم بر آن قلعه از بىخودى پا نهاد * سر از روى مستى به بالا نهاد چو شد عاصم بدنشان بر حصار * مى آورد و رامشگران مردكار مى راوقى بود و آواى چنگ * گل و لاله و سنبل و بوى و رنگ 105 چو گردون بد آن دور پر حور و ماه * نشستند با مير يكسر سپاه عو ناى تا برج ناهيد شد * وز آنجا بر از ماه و خورشيد شد در آن بزم بدكيش سرمست بود * نگارش در آن بزم همدست بود به ساقى همى گفت پيش آر مى * كه ماييم امشب چو كاو [ و ] س كى به اقبال بابك شرابى خوريم * از آن پيش كز چرخ تابى خوريم
--> ( 1 ) خانم