حكيم زجاجى

562

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

35 ملك باشد افشين بدان بوم‌وبر * ز جمع بزرگان بد ، آن پرهنر ورا حيدر مهربان بود نام * اميرى سرافراز بد شادكام ز پشت دل‌افروز كاو [ و ] س بود * پر از دانش و نام و ناموس بود نياكان او پادشاهان بدند * جهانى ورا نيك‌خواهان بدند چو افشين بيامد از آن بوم‌وبر * به خدمت بر مهدى نامور 40 چو مهدى يكى لشكر آراستى * از آن نامداران حشر خواستى ورا بر حشر كرده بودند مير * برادر بد او را يكى شيرگير ورا فضل كاو [ و ] س خواندى سپاه * چهار دگر بود با او به راه كه خويشان افشين بدند آن سران * بزرگان و ميران و نام‌آوران يكى بود از آن مهتران ديوداد « 1 » * به تيزى چو آتش به تندى چو باد 45 چو خورشيد بودى رخش را شعاع * لقب داده افشين ورا بو شجاع به افشين سپه داد شاه جهان * ميان در بزرگان و دانامهان به دو داد منشور اربايگان * بزرگى آران و پرمايگان سپاهى روان كرد با برگ‌وساز * همه خيل با نيزه‌هاى دراز از آن پيش‌تر بو سعيد « 2 » سوار * به فرمان آن شاه والاتبار 50 به آران و ارمن‌زمين رفته بود * به رزم سگ پر ز كين رفته بود در آن بوم‌وبر بود آن نامدار * عمارت همى كرد مرد آشكار مقامى كه بد كرده بابك خراب * همىكرد آباد آن كامياب خبر يافت بابك از آن پرهنر * اميرى فرستاد چون شير نر شنيدم كه بود [ ابن بعيث ] به نام * برون رفت مانند شير از كنام 55 به راه شبيخون ميان را ببست * برون آمد از قلعه چون پيل مست فرستاد جاسوس تا بنگرد * سپاه بدانديش را بشمرد برفت و بيامد هم اندر نهفت * سپاه خليفه فلان جاست ، گفت معيوه كه با لشكر كينه‌جوى * به پيكار دشمن نهادند روى ز تنگى به صحرا برون آمدند * سراسيمه جوياى خون آمدند

--> ( 1 ) ديو داد بن يوسف بن ابى الساج ( 2 ) ابو سعيد محمد بن يوسف