حكيم زجاجى
561
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
شريعت چنان منعدم كرد مرد * كه كس ياد اسلام هرگز نكرد 10 دو ده سال بر خلق بيداد كرد * دل نوجوانان از اين شاد كرد گروهى كه نادان و بىدين بدند * به راه بدانديش پركين شدند اذربادگان بيشتر گبر شد * بدانديش بابك يكى ببر شد بجز كشتنش هيچ كارى نبود * به دل در ورا مهر يارى نبود فرو برد گردنكشان را به خاك * زمين كرد از مرد آزاده پاك 15 چه مايه مسلمان كه او بىگناه * بكشت و بيفكند در تيرهچاه خليفه از او بد به جان آمده * قضاى بد از آسمان آمده سپاهش همه گُرد و دهقان بدى * مقامش هميشه به موقان بدى به موقان بدى تختگاهش مدام * وز آنجا به ارشق « 1 » شدى خويشكام حصارى بد آن جايگه ، نام يافت * بدانديش بابك از آن كام يافت 20 به بذ مىشدى چون زمستان بدى * سراسيمه بر سان مستان بدى خرابى عالم بد آن بدنشان * بلايى بد از بهر گردنكشان مقامش بدى سال و مه جاى جنگ * نبودى كسى را به دو راى جنگ زبان بدانديش زآن شد دراز * كه بودى مقامش چو خور برفراز نبودى برش باد را نيز راه * چو رفتى در آن حصنها گاهگاه 25 به برزند كردى بداختر قرار * بدانجا شدى موسم نوبهار همه خلق شد زير فرمان او * ندانست كس راه و سامان او گروهى پى مذهب آن پليد * كه خوردند با جفت و مادر نبيد گروهى ز بيم سر و ترس مال * ورا رام گشتند بسيار سال خليفه چو زآن گبر حيران بماند * بر خود همه مهتران را بخواند 30 پى كار بابك سخن گفت شاه * كه شد ملك از آن گبر بدرگ تباه چنين گفت با سروران شهريار * كه باشد ، كه با او كند كارزار بگفتند كافشين بزرگ است و مير * توانا و دانا و روشنضمير ورا اصل از ماور النهر بود * ز اشروسنه گوشم ايدون شنود
--> ( 1 ) و آن قلعهء ارشق مىبود ، تاريخ طبرى ، 13 / 5809 .