حكيم زجاجى
557
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
در اين كار زر كاهلى خواجه كرد * به من برفشاند آن نكوهيده گرد تو آن بر من اى نامبرده مگير * چو مىخواهمت عذر ، اندر پذير ز من بيش جايى شكايت مكن * شكايت چه باشد ، حكايت من 175 نگويم ، به دو گفت جز شكر باز * نباشد چو تو در جهان سرفراز بگفت اين و آمد برون شادكام * سوى خانه شد پخت چندى طعام ز بادام و شكر چو سر برفراخت * يكى صحن حلواى شيرين بساخت بياورد نزديك آن پيرمرد * به نزدش نهاد آفرين ياد كرد بخورد و بدان كودكان نيز داد * براو نوجوان آفرين كرد ياد 180 بپرسيد از آن پير گوينده باز * كه ماندم عجايب ز تو سرفراز كه اين ترك را هركه در شهر بود * ز ترسا و مؤمن ز گبر و جهود ز قاضى و مفتى و از مير داد * رئيس و بزرگان فرخنژاد برفتند و گفتند و كردند ياد * بدان مهتران نيم جو زر نداد تو نزدش يكى كودك نارسيد * فرستادى اندر زمان زر كشيد 185 مرا برد پوشيده تشريف داد * ازآنپس كه دستار بر سر نهاد ز من عذرها خواست ز اندازه بيش * بگو تا بدانم من آن راز خويش كه اين قدر و رفعت تو را از كجاست * بگو تا بدانم سخنهاى راست چو بشنيد از او پير شيرين سخن * زمانى فرو شد به خود زاين سخن پس آنگاه آن قصه را بازگفت * نه پوشيده پنهان ، به آواز گفت 190 حديث زن و قصهء ترك مست * زدن خلق را آنچنان چوب دست شدن بر منار اندر آن تيرهشب * به دادن نمازى چنان بو العجب از آن خواندن او به درگاه شاه * وز آن بردن ترك بسته به راه وز آن كردن اندر جوالش نهفت * وز آن خرد كردن ورا بازگفت وز آن ترك را در شط انداختن * وز آن بدنشان باز پرداختن 195 يكايك چو درّ درى گفت باز * وزآنپس بگفتش ز بانگ نماز مرا گفت بانگ نماز است يار * كه فرمان چنين است از شهريار كه هركس كه كارى كند در جهان * كه بد باشد آن آشكار و نهان تو بيگاه كن خيز بانگ نماز * بر ترك پيغام دادم به راز