حكيم زجاجى
547
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پس از دوزخ اى مرد پاكيزهكار * بيا و بهشتى ببين آشكار 90 مقامى كه بد جاى خوف و خطر * كنون عين خلد است از يك نظر به جايى كه از خلق خون ريختند * زدند و گرفتند و آويختند نيارستى آن جايگه شير شد * ز بيم سر تير و شمشير شد بر آن خاك خون سران راندند * گلستانش از بهر آن خواندند كه بودى ز خون همچو گل خاك راه * چو بلبل همه خلق فرياد خواه 95 كنون بين چو فردوس آراسته * چو گنج درآكنده پرخواسته ز اول در او تير و بهرام گشت * كنون مسكن ناز و آرام گشت گلستان كنون است با رنگ و بوى * پر از گل همه سال بازار و كوى ز ديوارها جامه آويخته * گل و زر بر آن جامهها ريخته چو بر بومش افتاد فرّ هماى * بهشت برين شد ز باغ و سراى 100 به گيتى در اين سايه پاينده باد * وز او آب راحت فزاينده باد ازآنپس كه آن زنگيان سياه * سراسيمه گشتند هر جايگاه زمانه دگرباره آرام يافت * دل نامداران دين كام يافت خبر عمارتى كه معتصم به سامره [ كرد ] ز بغداد شد سوى سامره شاه * بزد اندرآن بوموبر بارگاه بناى سراهاى عالى نهاد * كز آنسان ندارد مهندس به ياد شنيدم كه سامره را سام كرد * در او چندگه جا و آرام كرد منوچهر داد آن ولايت به سام * قديم است آن شهر باكامونام مقامى است نزديك اروندرود * كه آيد ز شادى بدانجا دو « 1 » رود 5 گشايد از آنجاى جويى عظيم * رود سوى موصل چو جوى نعيم ورا كرده دانند قاطول نام * روان در حوالى موصل مدام به وقتى كه هارون امير دلير * دلش گشت از خلق بغداد سير
--> ( 1 ) درود