حكيم زجاجى

548

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بيامد به سامره يك چندگاه * كه او را بد انديشه نيز از سپاه 10 بدان‌جا بنا كرد قصرى بلند * برآورد بالاى او ده كمند همىخواست شهرى بنا كرد مرد * كه از لشكرش بود دل پر ز درد بهانه همىجست شاه جهان * همىكرد خود را ز لشكر نهان ز لشكر همىرفت شه دور تر * زمان تا زمان بود رنجورتر به سامره بنا چو بر كار شد * بدان شغل خلقى ورا يار شد 15 ز ناگه بشوريد آن سال شام * نشد آن بناهاى عالى تمام برفت او سوى شام و لشكر كشيد * به چرخ روان رايتى بركشيد به رُقه شد آن شاه و آنجا نشست * به بغداد كم رفت آن دين‌پرست نماندى كه لشكر بدى نزد شاه * پراكنده كردى به هر جايگاه به مسرور بخشيد آن قصر مير * به رُقه چو شد نامور جاىگير 20 پس از وى امين بود قائم مقام * به بغداد بودى دلاور مدام چو او كشته شد از خراسان چو تير * بيامد به بغداد مأمون مير مقامش به بغداد بد سال و ماه * و ليكن پراكنده بودى سپاه چو شد معتصم بر جهان كدخداى * بياراست گيتى به روى و به راى دو سال آن شهنشه به بغداد بود * همه كار او دادن داد بود 25 غلامان قفچاقش افزون شدند * ز اندازهء خويش بيرون شدند غلامان قفچاق را بركشيد * ز گردون گردنده برتر كشيد از آن هر غلامى يكى مير شد * چو شاهان عالم جهان‌گير شد ز سقلاب و بربر چو برخاستى * غلامان بسته كمر خواستى چو ميل دلش بود سوى غلام * نكردى بر آزادمردم سلام 30 به درگاه آن پادشاه بزرگ * فرستاد هركس غلامان ترك در آن بوم‌وبر ترك انبوه شد * وز آن قوم مردم پراندوه شد ز تركان گزين كرد سرور چهار * كه بودند شايستهء كارزار غلامان خود را بديشان سپرد * به ميرى از آن چار تن نام برد يكى زآن سران بود خياط نام * دوم بد وصيف آن يل خويش‌كام 35 بغاى بزرگ آن سيم مير بود * كه بادانش و راى و تدبير بود