حكيم زجاجى

546

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

65 دل مرد بازارگان خسته شد * چو زآن‌گونه آن راه‌ها بسته شد سياهى است چون ديو سلمونه نام * كه مير است بر لشكر خويش‌كام برفتند دى ناگهان از ستيز * گرفتند بصره به شمشير تيز سر واسط و كوفه دارند نيز * ببردند از خلق بسيار چيز عجيف « 1 » دل‌افروز را گفت مير * كه بركش سپه را سوى داروگير 70 برو زنگيان را سر آور زمان * مده زآن كسان هيچ‌كس را امان ز خون سياهان زمين كن بنفش * برافراز اى نامبرده درفش روان كرد لشكر عجيف دلير * به رزم سياهان به كردار شير از او زنگيان آگهى يافتند * سراسيمه چون باد بشتافتند از آن زنگيان چرخ آيينه‌رنگ * سيه گشت چون دوده بگرفت زنگ 75 ز آواز زنگ و فغان دراى * سر زنگيان اندرآمد ز جاى فتادند برهم سياه و سپيد * ز جان آن دو لشكر بريدند اميد ببريد از آن زنگيان بوى و رنگ * چو آيينهء چين گرفتند زنگ عجيف سرافراز نيزه به دست * فتاد اندرآن خيل چون پيل مست به نيزه ز زنگى سپه خون براند * در آن دشت رنگ سياهى نماند 80 به قتل آمد از زنگيان سى هزار * گرفتار گشتند بيش‌از شمار گرفتند زنده در آن داروگير * از آن زنگيان چل هزارى اسير چو بىمر عجيف از سياهان بكشت * نمودند از آنجا كه بودند پشت سليح از تن خود فرو ريختند * وز آن رزم چون باد بگريختند زن و كودك خرد « 2 » گشتند اسير * به بغداد بردند از آن داروگير 85 بريدند بيخ سياهان ز بن * به شمشير گفتند يكسر سخن به آتش يكى [ نيمه ] را سوختند * دگر نيمه بردند و بفروختند ز جور سياهان همچون غراب * در آن عهد شد شهر بصره خراب ورا معتصم باز آباد كرد * دل مردم بصره را شاد كرد بدان‌سان كه صاحب‌گلستان شهر * كه بد مسكن فتنه و جاى قهر

--> ( 1 ) از عجيف امان خواستند ، حبيب السير ، ج 2 ، ص 397 . ( 2 ) خورد