حكيم زجاجى
545
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
امير نسا زاو خبردار شد * به دستش محمد گرفتار شد 40 ببردند بسته ورا پيش مير * بفرمود عبد اللّه بىنظير كه او را به بغداد بردند پست * بر اشتر سراسيمه و بسته دست چه بنديم دل در جهان فريب * كه چون برد بالا ، نمايد نشيب ورا معتصم كرد محبوس زود * به جايى كه آن ملك مسرور بود سيه خادمى بود مسرور نام * كه او داد اول به منصور جام 45 سياهى بد از مشترى پير تو * ز كيوان به صد پايه دلگيرتر به زندان بد اندر سراى كبير « 1 » * ز گيلان بيامد سه تن همچو تير شب تيره چون دود بالا شدند * به بالا ، نه از بهر كالا شدند پى پور حيدر كه بد پاكزاد * بر آن بام رفتند مانند باد در بام آهسته بشكافتند * بَرِ آن سرافراز ره يافتند 50 بريدند بندش به سوهان تيز * ببردند با جان شيرين ستيز به بالاش بردند وز راه بام * بجستند چون مرغ بسته ز دام نشستند بر مركبان چو باد * براندند و كردند زآن كار ياد چو مسرور از آن كار آگاه شد * منادىكنان بر سر راه شد همىگفت هركس كه آرد خبر * بر من از آن مردم راه بر 55 ببخشم درم در زمان سىهزار * برفتند مردم چو باد بهار سراسيمه برجاى بشتافتند * بسىشان بجستند ، كم يافتند چو نوميد گشتند بازآمدند * بر خادم سرفراز آمدند خدا آن جوانمرد را يار شد * تنش را ز هر بد نگهدار شد بيامد بر معتصم آگهى * كه شد بصره از نامداران تهى 60 ز كيش و ز عمان سياهان زشت * چو ديوان دير و سگان كنشت [ به سوداى ] بصره برون آمدند * در آن خاك جوياى خون آمدند شب و روز دزدند و ره مىزنند * سياهان زنگى چو اهريمنند ز بيم بد آن سگان سياه * نيارد كس از خانه رفتن به راه
--> ( 1 ) به عامل نسا خبر داد . عامل او را بگرفت و نزد معتصم فرستاد . معتصم او را نزد مسرور كبير حبس نمود ، تاريخ ابن خلدون ، ترجمهء عبد المحمد آيتى ، ج 2 ، ص 399 .