حكيم زجاجى

539

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

اين بيتى چند در حق فرزند خود گويد چو دوران مأمون بپرداختم * سخن‌هاى موزون بپرداختم كنون معتصم را چو تابنده ماه * برآرايم و برنشانم به گاه نشانم ورا بر سرير مهى * نهم بر سرش تاج شاهنشهى سپاس از خداوند پيروزگر * كه شد زنده جانم به قوت هنر به پيرى جوان گشت طبع روان * روان باشد اى دوست طبع جوان 5 ز لب اندراين نامهء نامور * به شكر خدا مىفشانم گهر سخن بر زبانم شكر مىشود * دهان درج درّ و گهر مىشود دلم نيست جوياى شمع و شراب * شدم سير از بانگ چنگ و رباب در آيينه بينم مگر روى خويش * چو شمع است قوتم ز پهلوى خويش رساند به من قوت روزىرسان * بريدم طمع من ز چيز كسان 10 دلم هست چون شمع كشورفروز * ز روزى رسانم رسد قوت روز مزار چرندآب جاى من است * در آن بقعه خلوت‌سراى من است به تنهايى اين‌جاى خو كرده‌ام * بلى روز و شب خون دل خورده‌ام ندارم پى نيستى ترس و بيم * كه از روى زر دارم ، از ديده سيم يكى جاى دارم چو خلد برين * در آن‌جا منم با سعادت قرين 15 مقامى لطيف است و آبى روان * وز آن آب خوش ، تازه دارم روان شد آن بوم و برزن مرا تختگاه * نكو مىكند بخت در من نگاه جز اين دفترم نيست يارى دگر * ندارم جز اين هيچ كارى دگر اگر كس نيايد به پيرامنم * نگيرد غم ديگران دامنم به يك‌دم كنم عقد صد دانه در * نكو مىكند باز پيمانه پر 20 چو خواهم به يك روز بيتى هزار * بگويم به از لؤلؤ شاهوار مرا بر سخن قادرى داده‌اند * به من بر در كام بگشاده‌اند خدا مىدهد اين هدايت به من * از او مىرسد اين ولايت به من اگر بر من انكار دارى بياى * يكى دم نشين پيش من پابه‌پاى ببينى تو آن روز برهان من * كنى آفرين بر دل و جان من 25