حكيم زجاجى
540
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چرا گشتى اى نفس بيهودهگوى * به ميدان دعوى مزن بيش گوى مزن لاف و اين قصه كوتاه كن * روان را سوى روشنى راه كن مگو آنچه عيبى كند عيبجوى * به آب خرد جان و دل را بشوى مگو هيچ جز شكر پروردگار * كه او مىكند بنده را كامكار 30 مرا سايهء آفتابى بس است * كه او دستگير فراوان كس است ز فرمان او هست گردم حصار * نيابد برم چرخ گردنده بار به تندى چو من سر برآرم ز خواب * به من بربتابد ز چرخ آفتاب به اقبال اين صاحب پاكزاد * نجنبد يكى برگ باغم ز باد مرا نان و جان ز اوست پانصد هزار * دلم هست آسوده زآن كامكار 35 مريد يكى پيرم اندر جهان * كه با حق بود آشكار و نهان جوانبخت پير است با راى و هوش * مگو آدمى ، هست جان و سروش بزرگى كه همتا ندارد به حلم * سپهر است ليكن نجومش ز علم بزرگ است و صاحب كرامات و پاك * تصرف كند اندراين آب و خاك به دانش چو شمع است روشن روان * وزاو آب معنى به گلشن روان 40 درونش از آن است خالى ز عيب * كه بگشاد يزدان بر او راه غيب رخش همچو خورشيد رخشان به باغ * درونش منور چو شمع و چراغ نشان سعادت چو گرديدهام * در آيينهء روى او ديدهام ز بخشايش اوست طبعم روان * وزاو خاطر پير من شد جوان [ سعادت ] در اين كار از او يافتم * بجستم از او آرزو ، يافتم 45 مرا گفت در چرخ چون آفتاب * كه دادم تو را خاطر كامياب به يزدان كه بىمثل و يار است و جفت * كه خاطر چنان شد كه فرزانه گفت دعاگوى صاحبقران است مرد * از آن روز و شب كامران است مرد به ما بر همه واجب آمد ز جان * دعا گفتن صاحب انس و جان خدايا تو او را نگهدار باش * ورا اندراين كارها يار باش 50 نگه دار او را ز چشم بدان * تو حامى او شو ميان ددان به روز و به شب پاسبانش تو باش * پناه دل و جسم و جانش تو باش به گردش حصارى كن از دينوداد * كه ويران نگردد ز آب و ز باد