حكيم زجاجى

537

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ببايد شدن « 1 » زاين بتر كار نيست * وز اين مرگ بر دل بتر بار نيست اگر ده بود عمر ما گر هزار * ببايد شدن ، نيست زاين كار چار 75 بگفتم من احوال مأمون تمام * سخن‌هاى زيبا و موزون به كام نكردم كم اين‌جا نه افزون سخن * بگفتم به « 2 » از درّ مكنون سخن بدين نيكويى دفترى ساختم * سخن را به گردون برافراختم اگر بگذرانم من از شصت و هشت * گرازان بتازم بدين كوه و دشت ببافم من [ آن ] جامهء هفت‌رنگ * اگر پاى جان در نيايد به سنگ 80 وگر زآنك پستى « 3 » كند خاطرم * زبون‌تر شود خاطر شاطرم وگر دست بندد غمم را ز پاى * دهم من به فرزند دلبند جاى سپارم به دو آنچه دارم به دست * ز شادى نماند نگارم به دست دهم جان شيرين بدان نازنين * سپارم به دو « 4 » تاج و تخت و نگين مرا تاج نظم است و انديشه تخت * نگين خاطر زيرك و نيك‌بخت 85 سليم است فرزانه فرزند نصر * نبينى چنو در جوانان عصر به پرهيزگارى ندارد نظير * جوانى است بادانش و عقل پير بود راست با هر تنى همچو تير * و ليكن بسان كمان گوشه‌گير نياميزد او با كسى در جهان * شب و روز باشد ز مردم نهان ز كار جهان كرده كوتاه دست * به درگاه يزدان سرافكنده پست 90 نمىگويمش مدح ، مشكن مرا * بگويم سخن‌هاش روشن تو را از اين هرچه مىگويم افزون‌تر است * ز گردون گردنده موز [ ون ] تر است ز هستى ورا جز رضا هيچ نيست * جز از پارسايى ورا هيچ نيست ندارد به دنياى دون « 5 » ميل مال * جهان گشت با همتش پايمال غم ديگران « 6 » مىخورد سال و ماه * به كار خود او را نباشد نگاه 95 فروماندگان را بود دست‌گير * همه تشنگان را دهد شهد و شير به درويش‌دارى برآورده سر * بَرِ همتش خاك را هست زر دهد آنچه يابد به درويش پير * بنالد پى عاجزان اسير

--> ( 1 ) شدند ( 2 ) بد ( 3 ) هستى ( 4 ) بر ( 5 ) نباشد ندارد اون ( 6 ) ديگر از