حكيم زجاجى

534

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

در مدح مخدوم عزه نصره ببين ، چشم بگشاى اى زادمرد * چه خواهد جهان با جفا كار كرد كنون باب جود و وفا بسته شد * دل ما به بند جفا خسته شد در ظلم بگشاد چرخ نژند * در ناز و آرام كردند بند چگونه وفادارى از دهر ، گوش * كه يكسان دهد خلق را زهر [ و ] نوش 5 به پاى طلب دهر گرديده‌ام * ملوك جهان را بسى ديده‌ام نديدم چو صاحب‌قران در جهان * بزرگى او كرد نتوان نهان محمد جوينى كه در باغ بخت * نشاندست از نيك‌نامى درخت به حلم و به علم و به روى و به راى * نهادست بر هفت گردنده پاى بياراست گيتى به راى و به روى * روان گشت آب مرادش به جوى 10 چو ابر كفش خود گهربار نيست « 1 » * جز از داد و دادن ورا كار نيست به درد بدانديش را مغز و پوست * به گيتى خريدار نام نكوست نداند متاعى از آن خوب‌تر * خَرد زآن هميشه به سيم و به زر ز داد و ز دادن نباشد به رنج * ز نام نكو دارد آگنده گنج دگر مهتران هستى اندوختند * پى ساختن شمع دل سوختند 15 سپهر سخا نام نيكو خريد * كز آن به ، به عالم متاعى نديد نظر كن يكى سوى آن كامياب * كفش ابر بارنده ، روى آفتاب در خير بر مردمان كرد باز * فرو بست دست و دلش پاى آز نبودست هرگز بدانديش « 2 » كس * به نيكى زند تا تواند نفس بدان تا نگردد سرى پىسپر * تن و جان كند پيش مردم سپر 20 وجودى است موجود نيكى در او * ز يزدان بود آفرين‌ها بر او برون برد از ديدهء ملك نم * ببريد از دهر بيخ ستم بياسود از سايه‌اش عام‌وخاص * ز غم داد بيچارگان را خلاص ز من بنده پيوسته مدح و ثناست * وز آن نامبردار جود و سخاست

--> ( 1 ) خور و بار سست ( 2 ) نديدش