حكيم زجاجى
535
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
در اين خاكدان گرچه فرسودهام * به انعام و احسانش آسودهام جهان زين دلافروز خالى مباد * وز [ او ] ملك يك روز خالى مباد 25 چنين كرد گويندهء نامه ياد * ز مأمون و [ از ] مرگ آن پاكزاد كه چون ديو در جسم او يافت راه * ببرد و دلش كرد زآنسان تباه جفا كرد بر نامداران دين * بَدَل گشت با اهل ايمان يقين فكند آن پراكندگى در جهان * بفرمود تا آشكار و نهان بگويند ارباب دين پيش عام * كه مخلوق بودست و باشد كلام 30 عزيزان دين را چنان خوار كرد * به بند [ و ] به زندان گرفتار كرد زبانش خداى جهان كرد لال * شد از ناله كردن به كردار نال به طرسوس از آنگونه رنجور شد * وز او فرهء ايزدى دور شد بشد معتصم خادمى را نهفت * به گوش اندرون نرم چيزى بگفت يكى رقعه آورد خادم به دست * به نزديك مأمون شه دينپرست 35 بد آن نامه يكسر به خط رشيد * چو برخواند باد از جگر بركشيد ره درد مأمون در آن نامه بود * در آن نامه از زهر « 1 » هنگامه بود شنيدم كه آن نامه مسموم بود * نهاده بر او مهر از موم بود چو مىخواند نامه سر نامور * شد از بوى آن زهر بيمارتر چو نامه « 2 » بدريد فرخنژاد * ببوسيد و بوييد و بر سر نهاد 40 دماغش پريشان شد از بوى زهر * ورا كرد آن بوى ياد قهر ( ؟ ) بلرزيد بر خويشتن همچو بيد * ببريد از جان شيرين اميد بگسترد خاكستر [ آن ] دينپرست * به زير آمد از تخت و بر وى نشست جهانجوى [ بر ] خويشتن مويه كرد * شب و روز آن وجه يكرويه كرد همىگفت و بر سر نهادى دو دست * كه دستم « 3 » دريغا زمانه ببست 45 بريدم « 4 » بسى سر براى كلاه * برادر بكشتم پى تخت و گاه رضا را بدادم پى ملك زهر * يكى روز نيكى نكردم به دهر وزيرى بكشتم چو فضل گزين * درونم بر اسب جفا كرد زين
--> ( 1 ) مر ( 2 ) نام ( 3 ) رستم ( 4 ) بديدم