حكيم زجاجى

53

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گرفتند يك ديگران را كنار * ز غم چشم آن هر دو تن سيل‌بار 225 حمايل به بر مير شمشير داشت * دل پيل نر ، زهرهء شير داشت ز گردن برون كرد سردار دين * به اجمر ببخشيد آن تيغ كين سرافراز مختار گرديد باز * سوى كوفه شد مهتر كارساز جوان‌بخت اجمر يل جنگجوى * سوى بصره آورد از كوفه روى وز آن روى مصعب چو شير ژيان * كمر بسته از مهترى بر ميان 230 بيامد سپه را يكى عرض داد * روان . . . به كردار باد اميرى كه بد مالك سمع نام « 1 » * بيامد برش با سپاهى تمام گذر كرد با لشكر خويش زود * ابو بكر ز آمل بيامد چو دود سپاهش چو آتش به دو برگذشت * سيه شد ز گرد سپه كوه و دشت به دنبال او عمر معمر « 2 » دوان * گذر كرد با لشكرى نوجوان 235 دگر منذر عبد قيس گزين * بيامد بر اسب هنر كرده زين دگر احنف قيس تميمىنژاد * بيامد گذر كرد مانند باد هما [ ن ] مهلب بن ابى صفر [ ه ] زود * بيامد كه بر ميسره مير بود سپاهى به گردش چو ببر و هزبر * سراسر نهان زير خفتان و كبر محمد كه بد پور اشعب چو گرد * به كوفه روان شد سپهر نبرد 240 كه وقتى ز مختار گرديده بود * به چادر ورا دوستى ديده بود كه مىشد به بصر [ ه ] به شكل زنان * به خر برنشسته چنان تازيان در اين روز مىرفت بر آن سوار * بر اسبى نشسته به رنگ‌ونگار چو بشمرد مصعب سپه وقت كار * برآمد شمارش دو ره نه هزار وز آن روى اجمر به نزد مدار * فرود آمد [ و ] كرد بيرون سوار 245 به اسم طلايه فرستاد پيش * بياسود فرزانه بر جاى خويش بياورد مصعب بدانجا سپاه * به نزديكى اجمر دين‌پناه سرافراز اجمر سران را بخواند * بر خويشتن مهتران را نشاند چنين گفت كاى نامداران جنگ * ز دشمن سپاه اندرآمد به تنگ

--> ( 1 ) شايد مراد مالك بن مسمع بكرى باشد . ( 2 ) عمر بن عبيد اللّه معمر